به وب سایت
زهرا محقق طوسی
خوش آمدید

سلام به دوستان عزیز

 

سومین مسابقه داستان‌نویسی رو برگزار می‌کنیم.

 

داستان با موضوع آزاد و حداکثر تا 2000 کلمه باشه.

 

تاریخ ارسال: تا 25 شهریورماه جاری

 

از طریق نظرات زیر همین پست

 

داستانهاتون بعد از خوندن، در بخش پاسخ نقد میشه

 

جوایز:

نفر اول: کلاس خصوصی داستان‌نویسی و یا تقویت نوشتن یک ماهه

 

نفر دوم: کتاب “از هیچ تا هیاهو”

 

نفر سوم: سی هزار تومان وجه نقد

 

پس دست به‌کار شید و شروع به نوشتن کنید.

 

دومین مسابقه داستان‌نویسی

این مطلب را برای دوستانتان ارسال کنید

‫9 نظر

  • داود سلیمی گفت:

    لاکی

    لنگه ظهره، ساعت از نه گذشته. این جمله را همین الان از واحدهای طبقه‌ی بالا شنیدم. هیچ رفت و آمدی در خانه نیست. معلوم می شود که دوباره از آن جمعه‌های خسته کننده است. جمعه که می آید باید تا ساعت‌ها شکمم را صابون بزنم تا یکی یک لقمه نان بگذارد جلویم.
    دست به آب، قضای حاجت یا هراسم کوفتی‌ای که آدم ها برای این کار حال به هم‌زن گذاشته‌اند را در ظرف خاک مخصوص انجام داده‌ام.
    روی لبه‌ی بالکن طبقه‌ی چهار دراز کشیده‌ام. کش و قوسی به بدن سیاه و سفیدم می‌دهم و از آن‌جا به صدای گلایه‌های صبحگاهی مرغ عشق طبقه‌ی پایین گوش می‌دهم. تمامش فحش و بد و بیراه است که نثار صاحبش می‌کند. اما صاحب بی‌مغزش قربان صدقه‌‌ی آواز خواندنش می‌رود و حالیش نیست که مرغ عشق بی جفت دوام نمی‌آورد.
    صدای گوشی صاحبم در فضای خانه می‌پیچد. صاحبم با صدایی پر از خواب جواب گوشی را می‌دهد.قند توی دلم آب می‌شود. یاروی آن‌ور خط را کلی دعا می‌‌کنم که من را یک قدم از خطر مرگ دور کرد.
    مکالمه به پایان رسیده است. گوش‌هایم را تیز می‌کنم. صدای قدم‌هایی را می شنوم که نزدیک و نزدیک تر می‌شوند. ولی‌نعمتم جناب اصغری در چارچوب در بالکن ظاهر می شود. قیافه‌اش با آن آدم شق‌و‌رق صبح‌های شنبه تا پنج شنبه زمین تا آسمان توفیر دارد.
    سیگاری روشن می‌کند و گوشه‌ی لبش می‌گذارد. انگار نه انگار که من هم آن‌جا هستم. از سر ناچاری میو میو می‌کنم. نیم نگاهی به من می‌اندازد و پک محکمتری به سیگارش می‌زند. مثل این که اینجوری نمی‌شود انگار امروز را از دنده‌ی چپ بیدار شده است. شیطونه میگه چنگی به صورت نچسبش بزنم و کار را یکسره کنم. اما خودم را نگه می‌دارم.
    میو‌میو تبدیل به مرنو می‌شود. انگار این کارم جواب داده است. دستی به سر و گوشم می‌کشد و می گوید:
    – باشه بابا غر نزن الان غذاتو میارم. دمی تکان می‌دهم که البته بیشتر از روی ریاکاری است. یکی دو دقیقه بعد با ظرفی پر از استخوان که پس مانده‌ی جوجه کباب دیشب است، برمی‌گردد. ظرف را جلویم می اندازد. یکی دوتا از استخوان‌ها پرت می شوند بیرون ظرف و می روند گوشه‌ی بالکن. نگاهی به ظرف و نگاهی به اصغری می‌اندازم. دریغ از یک گرم گوشت که روی استخوان‌ها باشد. اصغری و همسرش استخوان‌ها را مانند قحطی‌زده ها مکیده‌اند.
    انگار از حالت صورتم همه چی را می‌خواند و می‌گوید:
    – برو خدا تو شکر. دیگه همینم پیدا نمیشه بخوری. این را گفت و وارد خانه شد.
    از سرناچاری استخوان ها را لیس زدم. کلاه بزرگی سرم رفته بود. حتی یک ذره هم گشنگیم رفع نشد.اگر اینطوری پیش برود سر فرصت مرغ عشق طبقه‌ی پایین را یک لقمه ی چپ خواهم کرد؛ تا هم من شکمی از عذا درآورده باشم؛ هم آن بیچاره از زندگی فلاکت بارش خلاص شود. به اسمی که آقای اصغری برایم گذاشته فکر می کنم و بیشتر حرصم می‌گیرد. روز اول که پیدایم کرد، آش و لاش میان آت و آشغال های پشت آپارتمان افتاده بودم. بلندم کرد. دستی به سر و رویم کشید و گفت:
    – اسمت را می گذارم لاکی(lucky) یعنی خوشبخت.
    تازه دوزاریم افتاده. اگر می‌دانستم که بدقلقی‌های چند دقیقه پیش آقای اصغری به خاطر تماس صبح بود این همه دعا به جان یاروی پشت خط نمی‌کردم. از میان حرف‌های آقای اصغری و زنش فهمیدم که شرکت‌شان ور شکست شده و درحال تعدیل نیرو هستند. به همین دلیل صاحبکارش عذرش را خوانده و اخراجش کرده.
    بیشتر از این‌که نگران اوضاع و احوال آقای اصغری باشم؛ نگران آینده‌ی خودم هستم. نکند تعدیل نیروی شرکت آقای اصغری، گریبان‌گیر من هم شود و برای همیشه از این خانه پرت شوم بیرون. یا غذای سگ‌های ولگردی شوم که شب‌ها دور‌و‌بر آپارتمان پرسه می‌زنند. هزاران فکر و خیال دیگر توی کله‌ی کوچکم مثل قطار ردیف می‌شوند.
    آقای اصغری و همسرش یک ساعت تمام زل زده اند به سقف و لام تا کام چیزی نمی‌گویند. نکند بیکاری آقای اصغری و یخچال خالی‌شان در چند روز آینده باعث شود از من کله‌پاچه ای برای رفع گشنگی ‌شان درست کنند. حتی از تصورش هم حالم به‌هم می‌خورد.
    رو که برمی‌گردانم نگاه سنگین خانم اصغری را روی خودم احساس می‌کنم. تا به خودم می‌آیم که بدانم چه اتفاقی افتاده، خودم را داخل سبد تاریکی میبینم. هرچه تلاش می‌کنم تا از سوراخ‌های ریز سبد بیرون را نگاه کنم؛ موفق نمی شوم و چیزی دست‌گیرم نمی شود. هر چه که هست اتفاق خوبی در انتظارم نیست. صدای کفش‌های پاشنه بلند خانم اصغری به این معناست که قرار است برویم بیرون از خانه.
    صدای دکمه‌ی آسانسور می آید. سوار آسانسور می‌شویم. بعد از کمی مکث خانم اصغری می‌گوید:
    – خدا ازش نگذره این کارو با چه جون کندنی پیدا کردی.
    آقای اصغری بلافاصله گفت:
    – حالا چه خاکی تو سرم بریزم خانم؟!
    – حالا غصه نخور. یه کار بهتر پیدا می‌کنی.
    – از کجا آخه؟
    – فعلا بریم پارک یه هوایی بخوریم. روز جمعه‌ای تو خونه بمونیم دیوونه میشیم؛ اونم تو این شرایط.
    نفس راحتی می‌کشم. فعلا قرار است زنده بمانم. همین که به پارک می‌رسیم؛ نور آفتاب می‌خورد توی سبد. خانم اصغری سبد را می‌گذارد زیر نیمکت پارک و من را روی زانوهایش می گذارد و نوازشم می‌کند. باز فکر و خیال سراغم می‌‌آید. نکنداین اتفاقات آرامش قبل طوفان باشد.
    نسیم خنک داخل پارک به سر و صورتم می‌خورد و کمی حالم را جا می‌آورد.
    آقای اصغری سیگارش را روشن می کند. بوی سیگار با بوی مطبوع گل و گیاه داخل پارک قاطی می‌شود و من را از آن حس و حال خوب چند ثانیه پیش در‌می‌آورد.
    رفته رفته دور برمان شلوغ می‌شود. انگار قرار است هم آقا و خانم اصغری از تنهایی دربیایند و هم من. در عرض چند دقیقه پارک پر می‌شود از آدم و نژادهای مختلف سگ و گربه. صورت چند تا از سگ و گربه ها مثل من درهم است. لابد مثل من چیزی نبوده که سق بزنند یا شاید هم صاحبانشان مانند آقای اصغری اخراج شده‌اند.
    با صدای خانم اصغری به خودم می‌آیم که رو به آقای اصغری می‌گوید:
    – بسه دیگه ضرر داره نکش.
    حال و هوای آرام پارک با صدای جیغ زنی از آن ور پارک به هم می‌خورد که می گوید:
    – سگ نازنینم رو کجا می‌برین؟!
    آقا و خانم اصغری و بقیه‌ی آدم‌های داخل پارک سمت صدا برمی‌گردند.
    مردی لاغر و قد بلند که عینک دودی به چشم دارد و در نیمکت کناری ما نیم خیز ایستاده با دیدن آن صحنه با حالتی نگران می‌گوید:
    – خانم، پیتر رو بردار بریم. مامورا باز اومدن این زبون بسته‌ها رو بگیرن.
    با گفتن این جمله آشوبی میان جمعیت افتاد. سه چهار نفر به همراه سگ و گربه‌هایشان موفق به فرار شدند. اما آقا و خانم اصغری تا به خودشان آمدند کار از کار گذشته بود.
    چند دقیقه بعد به همراه چند سگ و گربه‌ی دیگر داخل قفس های کوچک آهنی در پشت یک کامیون ردیف شده بودیم. صدای یکی از مأمورها می‌آمد که برای یک نفر توضیح می‌داد که طبق فلان ماده و مصوبه حیوان گردی ال دارد و بل دارد.
    همه‌ی اتفاقات امروز به یک‌باره از جلوی چشمانم رد شد. حس‌و حال هیچ کاری را نداشتم. بدن کرخ و سستم را روی کف سرد و آهنی قفس پهن کرده بودم و به بقیه‌ی سگ و گربه‌ها که سگرمه‌هایشان توی هم بود نگاه می کردم. با خودم فکر کردم، به چه اتهامی اسیر قفس شده‌ام. لعنت به اسمم، لعنت به اقبال بدم، لعنت به اصغری، لعنت به تلفن صبح جمعه، لعنت به تعدیل نیرو.
    یکهو یاد مرغ عشق طبقه‌ی پایین افتادم. معلوم نیست تا الان زنده مانده باشد یا نه؟
    کاش حداقل صاحبش سر عقل بیاید و جفتش را بخرد. کامیون راه می‌افتد. من و هم بندانم به سمت مکانی نامعلوم در حال حرکت هستیم.

  • – ممنون از مشارکتتون
    – داستان بیشتر روایت بود و فضاسازی نداشت.
    – دیالوگ بین متن باید در گیومه قرار بگیره
    – داستان باید به نحوی تعریف میشد که خود خواننده متوجه بشه راوی یک گربه است. فقط گربه داستان ما یک میو میو داشت.
    – آیا یک گربه تحصیلات داره؟
    – پیشنهاد میکنم متن رو بازنویسی کنید و دوباره بفرستید.
    – موفق و موید باشید.

  • حدیث گفت:

    چشمانش را گشود. درد شدیدی پیشانی‌اش را احاطه کرده بود. تمام تحملش را جمع کرد که دیدگانش بسته نشود؛ تنها توانست جمعیتی از افراد را در دایره اطرافش مشاهده کند.
    سوزش شدید جسمی سرد در دستانش تیری سخت به قلب خسته اش بود. اولین چیزی که با گشودن چشمان آبی‌اش دید، سقف بی روح اتاق نا امیدی بود.
    ناهید شال مشکی‌اش را روی سرش جا به جا کرد و با نگرانی گفت: ((کدوم از خدا بی خبری این بلا رو سرش آورده فقط خدا لعنتش کنه..))
    صادق ابروی پرپشت سفیدش را خاراند و گفت: ((هرکیه با دختر بیچارمون دشمنی داشته))
    امیر روی نیمکت چوبی پارک نشسته بود و قطرات باران، نوازش دهنده موهای سیاهش بود. فرش سیاه شب بر همه‌جا پهن شده بود و روز و‌شب ذره‌ای از نامردی مردمان کم نکرده بود. او در حال دست و‌پنجه نرم کردن با وجدان حقیرش بود. فکر این‌که ندا سالم است یا نه؟ قلبش را فشرده بود.

    ندا با کمک مادرش روی تختش جا گرفت. غم روی قلب شکسته‌اش سوهان می‌کشید. تلفن اتاقش زنگ خورد. نای جواب دادن نداشت، دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و به ساعت رومیزی کنارش همچون دیوانه‌ها خیره شد.
    ((عه امیر! آبمیوه رو اینجوری سر نکش حالم بهم خورد.))
    ((مگه بده به جا این‌که نقش بازی کنم روی اصلیمو نشونت میدم؟!))
    ((واه! فرهنگ چی‌ میشه پس!؟))
    امیر خندید و بسته کادو پیچ شده‌ای را از جیب کت چرمی‌اش در آورد، چشمان ندا برق زد.

    مثل هیپنوتیزم شده ها به ساعت رومیزی چشم دوخت که با دستانی که شانه اش را تکان می‌داد به خود آمد.
    ناهید با لحن عصبی گفت: (( چرا تلفنتو جواب ندادی مادر؟ طرف خودشو معرفی کرده ی پسره به اسم امیر))
    تمام تنش گر گرفت و پتویش را محکم در دست فشار داد.

  • الهام بیداریان گفت:

    زندگی:
    مرگ رقص کنان اطراف تابوت روی دوش تشییع کنندگان که به سمت گورستان میرفتند می چرخید،گاهی خلعت روی میت راکنار میزدو لبخندی تلخ به صورتش می پاشید. گاهی بین جمعیت میرفت ودرچهره تک تکشان به چشم خریدار می نگریست.پیر و جوان و زن و مرد هم برایش فرقی نداشت . صدای شیون زنها کلافه اش کرد، مسیر طولانی بود. حوصله اش سررفت و کمی از جمعیت فاصله گرفت. نگاهی به اطراف انداخت ، شاید دنبال سوژه جدیدش میگشت.
    نزدیک جدول کنار خیابان چاله پر آبی دید. نزدیک شد تا تصویر خودش را در آن ببیند اما به نظرش رنگ آب سیاه بود و انعکاس تصویرش را نتوانست ببیند. عصبانی شد و پایش رامحکم داخل گودال کوبید. آب به اطراف پاشیده شد. چند قطره روی گل کوچک زردی که آنطرف گودال بود رسید. گل قطره ایی خورد و قطره ایی راهم به غنچه اش دادکه چند روز دیگر با شکوفا شدنش زندگی اش آغاز میشد.

  • فریده صالحی گفت:

    بچه مگس

    صبح خنکای دلنشینی داشت. و تکه‌های ابر روی آسمان آبِی آرام در حرکت بودند. چشم‌هایم هنوز کاملاً باز نشده بود. صدای بال مگسی که دور سرم می‌چرخید بر آنم داشت که پتو را روی گوش‌هایم بکشم. زیر چشم نگاه کردم. بچه مگس سرتقی که معلوم بود می‌خواهد حسابی سر به سر من بگذارد و روی صورتم صخره نوردی کند، او بد موقعی را برای جست و خیز انتخاب کرده بود. من با خنک‌های هوا به خودم انرژی صبحگاهی را تزریق می‌کردم و اصلاً انتظارش را نداشتم که بچه مگس دوباره صورتم را نشانه بگیرد. او با آن پاهای پرزدارش رشته افکارم را تار و مار کرد. غیضم را درآورد و دوباره پرید. به گمانم فهمیده بود که من حوصله ندارم با او سر و کله بزنم چند دقیقه کوتاه همه چیز آرام شد. و من دوان دوان به دنبال رشته افکارم رفتم. شروع کردم از توی رختخوابم به تماشای ابرها و آسمان که داشتند برای یکدیگر دلبری می‌کردند در ذهنم دنبال یک بیت شعری می‌گشتم که ضمیمه حال خوشم کنم. یادم آمد. بشویم به یک تکه ابر، آسمان را به‌به چه شعری به یادم آمده بود. در حالیکه یواشکی بچه مگس را هم می‌پاییدم. قبل از اینکه شعر را در ذهنم راست و ریس کنم یک مکالمه کوتاه با این مهمان ناخوانده داشتم. به التماس به او گوشزد کردم که تو جوانی و کنجکاو برو یکم آن‌ورتر جست و خیز کن که اگر مرا بیازاری بعید ندان که عصبانی شوم و تو را به یک ضربه کاری پخش زمین‌ات کنم به خیال خودم بچه مگس حرف‌هایم را شنیده و رفته پی کارش. در ذهنم به دنبال کلمات دیگری از شعر می‌گشتم. که ناگهان بچه مگس نمی‌دانم از چه فاصله‌ای اوج گرفته بود با چنان سرعتی خودش را به یکی از سوراخ‌های بینی‌ام چپاند که تا مغز استخوانم سوخت. و بعد هم با یک جستی پرواز کرد و رفت شور و شوق صبحگاهی به قطره‌ای اشک مبدل شد که از گوشه چشمم فرو چکید. با عصبانیت گفتم من همه چیز را قبلا به تو گفته بودم که برو پی کارت و سربه‌سر من نگذار. این بار من کمین کردم دوباره که داشت نزدیک می‌شد گذاشتم نزدیک‌تر بیاید وقتی درست مقابل چشمانم رسید کف دستانم را به هم کوبیدم که او را میان دستم پخش شده دیدم. سوراخ بینی‌ام هنوز مانند دلم برای بچه مگس می‌سوخت داشتم نگاهش می‌کردم که ناگهان پرید و
    از میان انگشتانم فرار کرد‌. از این کارش خنده‌ام گرفت. زیر لب گفتم خوب بچه مگس مقصر خودت هستی. زدی ضربتی، ضربتی نوش کن. نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم دیگر زمانی برای ادامه شعر و رفتن به حس و حال ابر و آسمان نبود قبل از اینکه دیر شود باید رختخواب را ترک می‌کردم. که در غیر این صورت از سرویس اداره جا می‌ماندم.

    پایان

  • دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    شاید برایتان مفید باشد