به وب سایت
زهرا محقق طوسی
خوش آمدید

بازدید کلی 446 , بازدید امروز 2 بازدید امروز

امرو با مامانم رفتم مدِسه، روپوش شلبار پوشیدم با مقنننه سفید که روش گل دوزیده بودن. یه خورده اَ موهام افتاده بود تو صورتم. دیشب نتونسم بخوابم. همش تو دلم یه جوری میشد. صبونم نتونستم بخورم. چون لیلا و پریسا میگفتن مدِسه بده. معلما بداخلاقن و آدمو کتک میزنن. بعضی از بچه هام آدمو اذیت میکنن. ولی آبجی بزرگه نسترن میگف مدِسه خیلی خوبه. درس میخونین. جاییزه میگیرین.

معلم و ناظم دوسِتون دارن و میتونین با دوساتون بازی کنین. حالا من بُزُگ شدم و مدِسه اومدم خیلی خوشحالم ولی مامانم که میره میترسم. تو مدِسه دستم تو دست مامانم بود ولی میلرزیدم. تو چشام اشک بود گلوم درد میکرد. حیاط مدِسه شلوغ بود و چن تا از بچه ها خیلی خوشحال بودن. چند تام گریه میکردن. چند تا خانوم که مانتو پوشیده بودن و مقننه سرشون بود به ما گل دادن. بد مامانم خم شد و صورتمو بوس کرد. من سفت چسبیدمش و لرزیدم و گریه کردم. یه خانمی اومد و دست منو گرفت. گفت: عزیزم ناراحت نباش.

اینجا خیلی بهت خوش میگذره. بعد مامانم رفت و همه تو صف وایسادیم و بعد رفتیم تو یه اطاق که چند تا میز بزرگ توش بود. من و یه دختره رفتیم میز اول نشستیم. زیر چشمی یه نگا بهش انداختم و بعد به هم خندیدیم. یه خانومه اومد و گفت من مریم هستم و بعد از ما خواست اسممونو بگیم. مهربون بود. ازش خوشم اومد. شکل سفید برفی و سیندللا بود. بعد زنگ خورد و ما رفتیم تو حیاط و موز خوردم. مامانم تو کیفم گذاشته بود. یه کم ترسم کم شد. بعد از چن ساعت با لیلا و پریسا رفتیم خونه مون. وقتی مامانم درو باز کرد. یه بوی خوشمزه رو شنیدم، فک کنم آش بود.

 

 

این مطلب را برای دوستانتان ارسال کنید

شاید برایتان مفید باشد

2 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *