به وب سایت
زهرا محقق طوسی
خوش آمدید

بازدید کلی 52 , بازدید امروز 2 بازدید امروز

من ماریا ویلفرد فرزند اول خانواده‌ای هنرمند هستم. از زمان نوجوانی به دنبال ماجراجویی و کشف ناشناخته‌ها بودم چون ماجراجویی به من احساس زنده بودن می‌داد. شاید به همین دلیل بود که باستان‌شناسی را انتخاب کردم. بنابراین وقتی تصمیم گرفتم با سرعت این کار را شروع کنم، می‌دانستم که این شغل زندگیم را برای همیشه تغییر خواهد داد. البته باید بگویم که من چیزی برای از دست دادن نداشتم. باید کاری می‌کردم تا در صورتیکه از این ماجرا زنده بیرون بیایم زندگیم بی‌دردسر ادامه یابد. پس بعد از پایان کار تصمیم داشتم که ظاهرم را تغییر دهم. هر چند دیگر آدم سابق نخواهم بود. اکنون جلوی آینه می‌ایستم تا برای آخرین بار تصویر واقعی خودم را در ذهنم ثبت کنم. به موهای صاف و تقریبا بلند قهوه‌ایم دست می‌کشم. کشیدگی چشمانم شبیه عمه کتی است اما رنگ چشمان مادرم را دارد. تمام جزئیات صورتم را برانداز می‌کنم. بینی گوشتی بزرگ، لبهای برجسته و دهانی کوچک. از جای جوشهای روی صورتم گریه‌ام می‌گیرد. چون هنوز بعد از چندین سال بر روی صورتم جا خوش کرده‌اند. باید نزد هانا بروم، چون هیچکس نمی‌تواند به اندازه یک گریمور ظاهر کسی را تغییر دهد.

به سمت کمد لباسهایم می‌روم. این آخرین باریست که لباسم را انتخاب می‌کنم. چرا که لباسهای من به رنگ صورتی است، شاید بعد از این دیگر از این رنگ خوشم نیاید. قبل از آنکه راه بیفتم در پیغام‌گیر تلفن پیامی را ضبط می‌کنم. به صدای خودم گوش می‌دهم. از اینکه صدایم محکم است تعجب می‌کنم. دستم را روی سینه‌ام می‌گذارم قلبی در سینه‌ام می‌تپد که با هر تپشی یک مشت آدرنالین را به تمام بدنم پمپاز می‌کند. آخرین جمله‌ام را می‌گویم و وارد خیابان می‌شوم. حرفهایم هنوز در گوشهایم می‌پیچد. “هیچکس خبر نداره این ماجرا قراره چطور تموم بشه”.

 

برای خواندن داستان “انتفام” کلیک کنید.

این مطلب را برای دوستانتان ارسال کنید

شاید برایتان مفید باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.