به وب سایت
زهرا محقق طوسی
خوش آمدید

بازدید کلی 62 , بازدید امروز 2 بازدید امروز

یک شب سرد زمستانی در سال ۲۰۲۰ بود. من در کنار شوفاژ روی مبل راحتی لم داده و مشغول نوشیدن چای ماسالا بودم که ناگهان پیامی از خدمتکارِ دوستم دریافت کردم. بلافاصله سوار شاسی بلندم شدم و خیلی سریع خودم را به خیابان بیکر رسانده و وارد خانه شدم. 

همینطور که در حال بالا رفتن از پله ها بودم صدای سرفه های عمیقش را می‌شنیدم و این قضیه من را بسیار نگران می‌کرد، چون شکی را که در ذهن داشتم بتدریج در حال تبدیل شدن به یقین بود. با شنیدن سرفه ها سریع ماسکم را از جیب درآورده و با آن بینی و دهانم را پوشاندم و بعد وارد اطاق شدم. با دیدن چهره اش وحشت کردم.

تمام سر و صورتش خیس عرق بود. بسختی نفس می‌کشید و سرفه می‌کرد. نبضش را گرفتم. دستم را روی پیشانیش قرار دادم داغ داغ بود. با نگرانی پرسیدم : هولمز. کی تو رو به این روز انداخته?
با صدایی که از ته گلویش درمیامد گفت: ممننن دنبال بلک وود در میدان ۵۳ بودم که …ههههاه… یییه دفه جوجولوم ظاهر شد و تو صورتم سرفه کرد و بد ناپدید شد. ددییگگگگ نتونسم پیداش کنم . فردای اون روز حالم بد شد.  سرفه کردم. داداغ شدم.
با شنیدن این کلمات دوباره نگاهش کردم و گفتم: هولمز می‌دونی یه بیماری جدید اومده که ویروسیه و از چین انتشار پیدا کرده? فکر کنم تو به اون بیماری که اسمش کروناست مبتلا شدی.
– چیننننن…هاه اوه . نمیتونم نفس بکشم. بزار ببینم اصلا تو کی هستی؟ این ماسک چیه؟
_هولمز, منم واتسون. باید بگم این بیماری خیلی خطرناکه. باید سریع بریم بیمارستان مرکزی لندن و تست بدی. احتمالا باید بستری بشی.
-نه من دوس ندارم بستری بشم. ولم کن
-باشه اگه ثابت شد که مبتلا شدی, تو رو به خونه خودم میبرم ولی باید بگم که فعلا درمانی واسه این بیماری وجود نداره. تنها کاری که میشه کرد جلوگیری از بیماری و مراقبته. به خدمتکار میگم آماده ات کنه.
به سختی توانستم هولمز را به بیمارستان مرکزی منتقل کنم. در بیمارستان با دکتر استوارت روبرو شدم. او با تعجب پرسید: چه اتفاقی افتاده?
و من هم ماجرا را برایش تعریف کردم.
-حتما می دونی چقدر این بیماری در شبکه های اجتماعی سر و صدا بپا کرده.  مردم ترسیدن. همه دنیا بهم ریخته. فکر نمی‌کردم یه روز هولمز بیچاره به این روز بیفته.
شک من درست بود. هولمز به کرونا مبتلا شده بود. بنابراین او را به منزلم بردم و سعی کردم از دانشی که داشتم برای بهبودش استفاده کنم. حدود یک ماه گذشت.

من با تجویز داروهای گیاهی و ترکیب آنها و البته رعایت پروتکلهای بهداشتی توانستم جانش را نجات دهم. اوایل چیزی نمیخورد و با کپسول اکسیژن نفس میکشید تا اینکه سر پا شد و با خوب شدن حالش دوباره سرکشی به شبکه های اجتماعی شروع شد.
یک روز هنگام ظهر بود. افتاب ملایمی به داخل اطاق میتابید و من کمی در چرت بسر می‌بردم که ناگهان هولمز با عجله وارد اطاق شد و خنده کنان گفت: ببین واتسون تو این پیج چی نوشته شده.  بلک وود در اثر ابتلا به کرونا مرد. بعلت عدم انتشار ویروس کرونا مراسم خاکسپاری او فقط با حضور چهار نفر از بستگانش در آرامگاه سن پیتر اسکاتلند برگزار شد.
من با شنیدن این خبر ال سی دی را خاموش کرده, چشمکی به او زدم و مشغول نوشیدن  فنجان قهوه‌ام شدم.

این مطلب را برای دوستانتان ارسال کنید

شاید برایتان مفید باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.