خوابهای مریم (۱)

مریم دختربچه ۴ ساله ای که پدرش رو در تصادف از دست داده بود و در فراق پدرش میسوخت ولی گاهی پدرش به خوابش میومد. در یکی از خوابهاش او غمگین و اندوهناک وارد باغ شد, دور و برش پر گل و درخت بود. چند تا خرگوش و مرغ و خروس دور و برش اومدن تا بازی کنن ولی اون حوصله نداشت. خلاصه وقتی دید اونا ولش نمیکنن باهاشون شروع کرد به بازی کردن. درحین بازی پاهای یه مردی رو دید, سرش رو بالا کرد و دید که پدرشه. رفت بغلش و خودشو بهش چسبوند. اون و پدرش روی تاب نشستن و تاب سواری کردن و بعد پدر مریم بهش یه عروسک و یک کتاب داد. مریم گفت تو میدونی من چی دوست دارم? و پدرش گفت بله دختر قشنگم. مریم پدرش رو بوسید و از عروسکی که بهش داده شده بود خیلی خوشش اومد. پدرش گفت میخوام ببرمت شهر بازی و بعد اونا وارد شهر بازی شدن. مریم وارد یه باغ شد که سیندرلا, سفیدبرفی, شخصیتهای کارتونی اونجا بودن. اونها دورش جمع شدن و براش آواز خوندن. چه شخصیتهای کارتونی قشنگی. براش چقدر رقصیدن. چقدر براش شادی کردن. بعد یه کیک جلوش ظاهر شد. کیک با طعم توت فرنگی و کاکائو بود. همونجوری که مریم دوست داشت. اونا گفتن ما تولدت رو یادمون رفته و حالا برات جشن گرفتیم. بعد همگی بهش هدیه دادن. عروسک, لباس,…. بعداز اینکه جشنشون به پایان رسید همه رو سوار کالسکه کردن و بعد پدر مریم اومد. مریم ازش پرسید اون عروسک و کتابی که بهم دادی کادوی تولدم بود? و اون گفت اره عزیزم.
بعد به همراه پدر و همه هدایا و شخصیتهای کارتونی اومد خونه. اسباب بازیهاشو تو اطاقش گذاشتن و رفتن. پدر مریم اون رو تو تخت خوابوند. مریم گفت روز خیلی خوبی بود بازم میای? و پدرش گف بله و خداحافظی کرد. ماه اومد پایین و به مریم چشمک زد و رفت اون بالا و مریم شاد و خوشحال خوابید.

 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *