امام رضا (ع)

دو ر می فا سل, دو ر می فا سل. اکرم بر روی تخت بیمارستان خوابیده بود و نتها در سرش می چرخیدند, میرقصیدند و اون نتها رو به سختی زمزمه میکرد. تمام بدنش درد میکرد و گلوش خشک شده بود. حس میکرد اجسامی سنگین بر روی بدنش قرار دارند. احساس سرما میکرد و بسختی نفس میکشید. کم کم چشمهاش رو باز کرد. اطاق دور سرش می چرخید. مادرش افسانه خانم با شنیدن صدای اکرم, فریادی از خوشحالی سر داد و پرستار رو صدا زد. خانم پرستار با عجله  وارد اطاق شد. دستگاه رو چک کرد و نبض اکرم رو گرفت و گفت خدا رو شکر به هوش اومده. در این لحظه اکرم با ناله آب خواست و پرستار هم لبهاش رو کمی مرطوب کرد و از افسانه خانم خواست که از اطاق خارج بشه. مادر با اشکهای شوقی که از چشمهایی روشن سرازیر کرده بود, با دستانی لرزان که همچنان دانه های تسبیح رو میچرخوند, قربون صدقه کنان, از اطاق خارج شد و داخل یک صندلی فرو رفت. ماجرا از این قرار بود که یک هفته قبل در مسیر برگشت از کلاس پیانو به خونه, یک پژوی ۲۰۶ با سرعت بالا با اکرم برخورد کرد و بعدش هم فرار. مردم شماره ماشین رو برداشته و به اورژانس هم خبر میدند و بعد هم عمل و …. بعد از خروج افسانه خانم از اطاق, پزشک معالج به همراه پرستار دیگه ای وارد اطاق شد و بعد از انجام معاینات, در حالی که از اطاق خارج میشد, خبر سلامتی قطعی اکرم رو به مادر داد ولی این رو هم اضافه کرد که اکرم باید چند روز دیگه هم در بیمارستان موندگار بشه. مادر بعد از شنیدن خبر سلامتی دختر با خوشحالی با تلفن همراه مشغول زنگ زدن شد و با سر دادن هق هق گریه, خبر بهوش اومدن اکرم رو به خانواده داد و بعد از چند روز دلواپسی, بیخوابی و اشک ریختن, آرامشی سراسر وجودش رو در بر گرفت. کم کم پلکهاش شروع کردند به سنگین شدن و سنگین شدن …
او به خواب رفت و در خواب, خودش, احمدآقا شوهر مرحومش و اکرم رو در حرم امام رضا (ع) دید. صدای اذان رو میشنید و بعد مادر و دختر پرواز کنان وارد صحن شدند. او حس سبکی خاصی بهش دست داد. انگار به هیچ جا تعلق نداشت. همه در حال زیارت و خوندن دعا بودند, مرد, زن, بچه. همه جا نورانی بود. اکرم چادر نمازی سفید با گلهای صورتی سر کرده و بوی عطر و گلاب همه جا رو پر کرده بود. بعد از خوندن نماز و انجام زیارت به مهمانسرای آقا رفتند. بعد بوی قیمه نذری وجودش رو پر کرد. اون داشت بوی قیمه رو مزه مزه میکرد که صدایی افسانه خانم رو بیدار کرد.  مامان, مامان, خوابیدی? افسانه خانم چشمهاش رو باز کرد و چشمش به دخترش اعظم افتاد. بعد لبخندزنان گفت اره خواب بودم مادر و بعد از کمی مکث، دست اعظم رو گرفت و گفت امام رضا ما رو طلبیده. انشالله ماه دیگه همین موقع مشهد.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *