به وب سایت
زهرا محقق طوسی
خوش آمدید

بازدید کلی 347 , بازدید امروز 2 بازدید امروز

سلام من سیب زمینی هستم. حتماً من را دیده اید. با من غذاهای خوشمزه درست می­کنند. مثل کتلت، کوکو سیب زمینی و یا بصورت سرخ شده کنار غذا در رستورانهای فست فود.

اگر حقیقت را بخواهید بدانید کمی دلخور و دلگیر هستم. دلگیری من بخاطر اینست که چرا گاهی اوقات آدمهای بی غیرت را به من تشبیه می کنید؟ مثلاً میگویید “مثل سیب زمینی بی رگه”. و چطور دلتان می آید به منی که اینقدر خوشمزه و مفید هستم تهمت ناروا بزنید؟

خب نمی خواهم ناراحتتان کنم. بعد از این معارفه و البته گلایه، میخواهم قصه ای برایتان تعریف کنم. یک روز المیرا و مادرش به میدان تره بار محله شان رفتند. المیرا همراه با چرخ خرید گوشه ای ایستاده بود و مادرش شروع به خرید کرد. دو کیلو پرتقال، یک کیلو سیب، کاهو یک عدد، هویج و فلفل دلمه نیم کیلو، گوجه فرنگی نیم کیلو، پیاز یک کیلو و سیب زمینی دو کیلو. المیرای ده ساله به مادرش کمک کرد تا نایلونها را در چرخ خرید قرار بدهد.

بعد با همدیگر خریدهایشان را به خانه آوردند. نایلونها از چرخ خارج شدند و بعضی از آنها برای شستشو داخل سینک ظرفشویی قرار گفتند. المیرا من را برداشت و به مادرش گفت “مامان با این میخوای چی درست کنی؟” مادرش گفت “یه کتلت خوشمزه”. المیرا گفت “وای چقدر هوس کتلت کردم. به به. پس واسه شام کتلت داریم؟” و مادرش گفت “صد البته”. بعد گفت: “مامان چند تا کتلت برای جعفر آقا واکسی ببرم؟ و مادرش هم لبخندزنان گفت صد البته” .چند ساعتی گذشت و غروب شد.  مادر المیرا پس از خواب بعد از ظهر وارد آشپزخانه شد و من را شست و پوستم را کند و من و یک پیاز را رنده کرد.

وای کم کم احساس کردم که جایم تنگ است و آن پیاز لعنتی اشکم را درآورد. بعد گوشت چرخ کرده، تخم مرغ، هویج رنده شده، آرد نخودچی، نمک و ادویه بر سرم خراب شدند. حالا دیگر حقیقتاً در حال له شدن بودم. بعد مادر المیرا  مشغول ورز دادن ما شد تا همگی به هم بچسبیم و بافت یکنواختی پیدا کنیم. حالا دیگر ما به تنهایی سیب زمینی یا گوشت و …. نبودیم. ما با هم ترکیبی را بنام مایه کتلت بوجود آورده بودیم. المیرا یک ماهیتابه روی گاز گذاشت، مادرش زیر آن را روشن کرد. داخل تابه روغن ریخت و ما را  به شکل کف دستش درآورد و داخل آن انداخت.

بوی خوبی در فضا پیچید. بوی ادویه و دارچین. به به. بعد که همگی سرخ شدیم داخل دیس قرار گرفتیم و سر سفره رفتیم. چند تا از ما هم در یک بشقاب چینی بهمراه سبزی خوردن، گوجه حلقه ای سرخ شده و نان سنگک در یک سینی قرار گرفتیم و المیرا ما را پیش جعفر آقا واکسی سر کوچه برد. جعفر آقا تا ما را دید خیلی خوشحال شد و گفت: “دستت درد نکنه دختر.

از مادرت تشکر کن” و بعد المیرا با خاطری آسوده به خانه برگشت و همراه با مادر، پدر و برادرش علیرضا مشغول خوردن شدند. آنها دولپی من را میخوردند و به به و چه چه می­کردند و من دوباره یک حال خوب پیدا کرده بودم، چون امشب هم جعفر آقا سر بی شام بر زمین نگذاشته بود.

 

 

این مطلب را برای دوستانتان ارسال کنید

شاید برایتان مفید باشد

4 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.