به وب سایت
زهرا محقق طوسی
خوش آمدید

بازدید کلی 192 , بازدید امروز 4 بازدید امروز

الهام خیلی علاقه مند به سفر بود و بیشتر سفرهایش هم با تور بود. بخاطر همین برای تعطیلات آخر هفته تصمیم گرفت یک تور یک روزه به قزوین داشته باشد. بعد از ثبت نام، روز موعود فرا رسید و صبح اول وقت برای سوار شدن به اتوبوس توریستی به میدان ونک رفت. کم کم مسافرها آمدند و همه سوار اتوبوس شدند.

بعد از اینکه ماشین حرکت کرد و از شهر خارج شد، طبق معمول لیدر خودش را معرفی کرد و از مسافران خواست تا خود را معرفی کرده و از شغلشان و ….. صحبت کنند. همینطور که مسافرها جلوی اتوبوس می­آمدند و خود را معرفی می­کردند، ناگهان الهام چشمش به کیوان افتاد.

کیوان جلوی اتوبوس بود و در حال معرفی خود. صدای کیوان در گوشش پیچید. کیوان احمدی هستم، عضو هیأت علمی دانشکده معماری دانشگاه …… خدای من خودش بود. دیگر صدایش را نمی­شنید. الهام با خودش گفت حالا چکار کنم؟ آن روز را به یاد آورد. روزی را که کیوان در فضای پشت استادیوم ورزشی دانشگاه از او خواستگاری کرد.

روزی را که الهام به او دروغ گفت. روزی را که علیرغم میل باطنیش داشتن علاقه به کیوان را  نفی کرد. روزی را که خود واقعیش نبود، احساس حقیقیش را پنهان کرده بود و کیوان متعجب به او هاج و واج نگاه می­کرد. پس این همه قول و قرار و ابراز محبت چه بود؟

کیوان: فکر کنم دیونه شدم و یا شاید تو دیونه شدی؟ مگر قرار نبود وقتی وارد دوره فوق لیسانس شدیم کارهایی برای تشکیل زندگیمون انجام بدهیم؟ با هم همفکری کرده و اهدفمون را عملی کنیم؟ الهام من خوابم؟ باورم نمی­شه که این تو هستی که منو پس می­زنی.

الهام گریه کنان از کیوان دور شد. حتی در آن لحظه چند نفر از اساتید هم حین پیاده­روی آنها را دیدند. از آن به بعد الهام و کیوان دیگر، یکدیگر را ندیدند. الهام دیگر به تلفنهای کیوان پاسخ نداد و …….حالا بعد از ۱۰ سال باید در چنین مکانی که جای هیچگونه فراری نبود یکدیگر را ملاقات کنند. حالا کیوان مرد حدودا ۳۵ ساله و جا افتاده و موهایش تقریباً جوگندمی شده بودند.

الهام دچار سرگیجه­ای شد. نوری که از لابلای پرده­ها به داخل اتوبوس می­تابید چشمانش را می­آزرد. صدای دست زدن مسافرها بعد از معرفی کیوان مانند پتک بر سرش می­کوبید. بعد حس کرد بدنش بی حس شد و قلبش شروع کرد به تند تند زدن. دستانش، پاهایش و تمام بدنش لرزیدند، گر گرفت و بعد سردش شد. گلویش خشک شد. به زحمت درِ آب معدنی که همراه خود آورده بود را باز کرد و جرعه ای از آن نوشید. دانه­های عرق بر پیشانیش نقش بستند. بعد حس کرد تمام بدنش خیس است. نفس کشیدن برایش سخت شد. خدایا خدایا این چه کاری بود که با من کردی؟ مژه­هایش نمناک شدند.

چشمانش را باز کرد و کیوان به سمت عقب اتوبوس حرکت کرد تا سر جایش بنشیند، اما قبل از نشستن خانمی شیک پوش از ردیف صندلیها خارج شد و به سمت جلو حرکت کرد. کیوان بر روی صندلی نشست. حالا الهام با کنجکاوی زن را برانداز می­کرد. زن یک مانتو و شلوار اسپرت مناسب سفر پوشیده بود و کمی از موهای مش کرد­ه­اش از جلوی روسری بیرون زده بود. آرایش ملایمی داشت. خنده رو و شاداب مثل ….. مثل …… الهام چشمانش را بست و نام زن در ذهنش هویدا شد مثل آناهیتا. چشمانش را باز کرد خودش بود آناهیتا، آناهیتا.

همانکه همیشه از دور مراقب کیوان و خودش بود. زن با صدای بلند پشت میکروفون خودش را معرفی کرد، آناهیتا اشرفی هستم. دانشجوی دکترای معماری دانشگاه …… خودش بود. خودش بود. حالا چه کسی قصد گرفتن انتقام از الهام را داشت؟ چه کسی می­خواست او را ادب کند؟ خدا؟ روزگار؟ کیوان؟ صدای زیبای آناهیتا در گوشش پیچید. حالا بیش از پیش فشارش پایین آمد. پرده­ها و سقف اتوبوس دور سرش به چرخش افتادند. صدای قلبش شنیده می­شد و از حال رفت…….

خانم، خانم حالتون خوبه؟ الهام چشمانش را باز کرد. دو خانم بالای سرش بودند. شالش را کمی عقب برده بودند و یکی از آنها با یک کتاب در حال باد زدنش بود. الهام چند بار چشمانش را باز و بسته کرد و بعد لبخندی بر لبانش ظاهر شد. حالا آن دو خانم هم لبخند زدند و به کنار رفتند. لیدر با شوخی گفت: خانم چی شد؟ تا نوبت شما شد از حال رفتین؟ یعنی اینقدر معرفیتون وحشتناک بود؟ و شروع به خندیدن کرد و بقیه هم خندیدند و دست زدند. الهام هم خندید. دوباره ادامه معارفه انجام شد تا اینکه اتوبوس توقف کرد. لیدر گفت: خُب دوستان برای خوردن صبحانه پیاده می شیم. چهل و پنج دقیقه فرصت دارید تا به کارهاتون برسید. صبحانه و دستشویی و …. دستشویی خیلی مهمه چون تا دو ساعت دیگه نمی تونیم توقف کنیم.

کم کم مسافرها پیاده شدند و الهام هم از پله های اتوبوس پایین رفت ولی وقتی سرش را بالا کرد با کیوان چشم در چشم شد. نگاه کیوان همراه با تعجب و سرد بود. دیگر از آن نگاههای عاشقانه و پر مهر و محبت خبری نبود. زمان خوردن صبحانه و …. به پایان رسید و همه مسافران سوار شدند. الهام بر روی صندلیش قرار گرفت و به یاد ده سال پیش افتاد. چرا به کیوان دروغ گفت و او را از خود دور کرد؟

این مطلب را برای دوستانتان ارسال کنید

شاید برایتان مفید باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.