به وب سایت
زهرا محقق طوسی
خوش آمدید

بازدید کلی 196 , بازدید امروز 2 بازدید امروز

احمد کلاس پنجم ابتدایی بود. توی این دنیا اون بعضی از خوراکیها و بعضی از اشخاص رو خیلی دوست داشت. یکی از خوراکیهایی که دوست داشت فست فود بود. مثلاً پیتزا، ساندویچ، فلافل و ….یکی از کسانی هم رو که خیلی دوست داشت دایی کرم بود. دایی کرم راننده تریلی بود و از این شهر به اون شهر میرفت. گاهی اوقات که بار بهش میخورد سری هم به خونه احمد میزد و سوغاتیهایی هم براشون می آورد.

یکی از چیزهایی که دایی کرم دوست داشت سس قرمز بود. اون دلش می خواست ماکارونیش پر سس باشه یا روی ساندویچ و ….. سس فراوونی بریزه و این کار بهش خیلی حال می داد. احمد هم بخاطر اینکه جبران سوغاتیهای دایی کرم رو بکنه هر وقت میرفت پیتزا یا فلافل و …. میخورد سسهای کوچکی که فروشنده همراه غذا میداد توی یخچال نگه میداشت تا وقتی که داییش میومد سسها رو به اون بده. بارها این اتفاق تکرار شده بود و احمد از اینکه از این طریق دل داییش رو بدست می آورد خوشحال و راضی بود.

یک بار تعداد سسها به ۱۷ تا هم رسید. و احمد با خودش گفت آخ جون این دفعه بیشتر شدند. یک بار دایی کرم بهش گفته بود که تو تعطیلات تابستون اون رو همراه خودش از این شهر به اون شهر می بره و اون بیشتر شبها تو خوابهاش می دید که رفته شیراز، اصفهان، تهران و ….. بعد صبح که بیدار میشد با خودش میگفت یعنی شیراز و اصفهان چه شکلیَن. وای من برم تهران عکس بندازم و بعد بیام عکسمو به بچه ها نشون بدم و پز بدم.

بچه ها این منم اینجا اصفهان سی و سه پله. اینجا برج میلاد تهرانه و اینجا هم که معلومه امام رضای خودمونه. اون با این رویاها روزها و شبها رو سپری می کرد و مرتب بر تعداد سسها اضافه می شد. پدر و مادر احمد هم به او خرده نمی گرفتند چون می دیدند که پسرشون برای ابراز عشق و محبتش به یه نفر دیگه حداکثر تلاشش رو میکنه و این باعث افتخارشون هم میشد. بالاخره تعطیلات تابستون فرا رسید و دایی کرم هم بر سر قولش مونده بود. این بار دیگه احمد تو یک ساک ورزشی لباسها و وسایل شخصیش مثل حوله حموم و مسواک و …. رو گذاشت و با خانواده اش خداحافظی کرد و با دایی کرم سوار تریلی شد. اونها از اردبیل راه افتادند و به سمت تهران حرکت کردند.

در مسیر از گیلان عبور کردند. قزوین و کرج رو هم رد کردند و به تهران رسیدند. زمانی که اونها وارد تهران شدند صلات ظهر بود و نور زیادی به صورت احمد میخورد، بخاطر همین احمد از خواب بیدار شد و چشمهاش رو باز کرد. دایی کرم خنده کنان گفت بفرما احمدخان اینم تهران و برج میلاد و با دست اشاره کرد. احمد وقتی سرش رو برگردوند، یک برج بلند در پس سیاهیها و دود به چشمش خورد.

خدایا چرا اینجا اینقدر تاریکه. آخه آدم که چشمش درست نمیتونه ببینه. دایی کرم گفت پسر جان تهران تهران که میگن اینه. احمد از توی ماشین نگاهی به دور و اطراف انداخت. حسی بین خوشحالی و سرخوردگی به سراغش اومد و غرق در فکر شد.

این مطلب را برای دوستانتان ارسال کنید

شاید برایتان مفید باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.