Menu

چگونه به شادی پایدار در زندگی برسیم؟

مطالب ذیل، برداشت من از لایو آقایان رضایی و کلاته است.

در ابتدای لایو، صحبت احمد کلاته و سهیل رضایی بر سر عمیق شدن در لحظه حال است.

سید سهیل رضایی عضو هیأت مدیره بنیاد فرهنگ زندگی به آدرس https://bonyadonline.com/ است.

احمد کلاته در زمینه کسب و کار اینترنتی فعالیت دارد. آدرس وب سایت ایشان https://www.kalaateh.com/ است.

احمد کلاته: چند سال پیش در باشگاه انقلاب راجع به در لحظه حال بودن برایم صحبت کردی و وقتی به خانه مراجعه کردم، متوجه شدم خیلی از ماها دچار اشتباه هستیم.

یعنی اینکه وقتی مشغول کار هستیم به این فکر می­کنیم که چه زمانی کارمان به پایان می­رسد تا با خانواده همراه بشویم.

یا با بچه مان در حال بازی کردن هستیم و در این فکریم که با دوستمان چه رفتاری کنیم؟ و نتیجه این میشود که ما نه در روابط خانوادگی موفق هستیم و نه در کسب و کار و …. من معتقد هستم که اصلی ترین و مهمترین امر، حال خوب است.

یعنی حتی آموزش در زمینه کسب درامد هم نمی­تواند حال ما را خوب کند. زیرا کسی که حوصله و حال خوبی ندارد تمایل هم به افزایش درامد ندارد. حالا می­خواهم برایمان بگویی که ما چه کاری انجام دهیم تا حال خوب ماندگار داشته باشیم.

سهیل رضایی: به نظر من هیچ چیز اتفاقی نیست. یعنی چند سال قبل باید اتفاقی می افتاد تا ما با هم صحبت کنیم و نتیجه آن الان برای دیگران بازگو بشود. یکی از دلایلی که ما خیلی دچار اضطراب می­شویم بخاطر اینست که ما خیلی به بعد، بعد فکر می­کنیم.

ما باید بدانیم در این لحظه چه دستاوردی می­توانیم داشته باشیم؟ البته این جمله برای یک جوان ۲۵-۲۰ ساله مفهومی ندارد.

چون او فکر می­کند زندگی فعلیش چیز جالبی نیست و این بعد و آینده هست که خوب خواهد شد. وقتی ما از حال خوب صحبت می­کنیم یعنی می­خواهیم به چیزی وصل شویم که آن چیز به ما یک انرژی بدهد و حال ما را خوب کند. کسانی که در زمینه انگیزشی کار می­کنند می­گویند که تو باید به هدف و یا دارایی وصل بشوی. من هم به همین مسأله معتقدم.

یعنی اینکه ما باید در سن ۲۰ تا ۳۰ سالگی تلاش کنیم تا به چیزی که می­خواهیم دست پیدا کنیم.

ما یک کمپین رایگانی داریم به اسم اصل شو، وصل شو که از ابتدا تا آخر هفته به طول می­کشد. ما در این کمپین می­گوییم که تو نمی­توانی با کنار گذاشتن مشکلات به خوشبختی برسی. مثلاً بعضیها در موقع روبرو شدن با مشکل، الکل می­نوشند و یا می­خوابند و فکر می­کنند وقتی از خواب بیدار می­شوند آن مشکل حل شده است.

یا وقتی احساس بی ارزشی داری فکر می­کنی وقتی پول داری همه به سراغت می­آیند و آن احساس از بین می­رود ولی باز هم دچار احساس بی ارزشی می­شوی. چون می­دانی که آن افراد بخاطر پولت در کنارت قرار گرفته­اند. شاید وضع هم بدتر بشود.

چون در آن زمان شاید دو نفر دوست خالص داشتی ولی حالا که از نظر مالی رشد کرده­ای شاید انتظار مالی دیگران نسبت به تو افزایش پیدا کند.

یعنی تو داری از نداشتن و اضطراب فرار می­کنی و این فرار به معنی سرکوب کردن آن حسهای بد است و در نتیجه بمرور آنها بزرگتر و بزرگتر می­شوند و به تو فشار بیشتری وارد می­شود.

زندگی ما شبیه بازی هفت سنگ است. یعنی ما سنگها را روی هم می­چینیم و مرتب نگران توپی هستیم که به سنگها ضربه بزند و همه را متلاشی کند. در صورتیکه اگر با شکستها و مشکلات روبرو شوی حال بهتری پیدا خواهی کرد.

بعضی از پسرهای جوان بر این باورند که اگر نسبت به یک دختر عشق بورزند این کار باعث ایجاد انگیزه در آنها می­شود.

در صورتیکه شاید یک روز به این صورت باشد ولی روزهای بیشتری را در بهم ریختگی بسر برند. یعنی زمان زیادی را در بحث و جدل می­گذرانند و نه از کارشان چیزی می­فهمند و نه از امور دیگر زندگی. بعد فکر می­کنند که اگر کسی را نداشتند حال بهتری پیدا می­کردند.

احمد کلاته: بله من به این نتیجه رسیده ام که پول یا شهرت زیاد خوشحالی نمی آورد. من سمینار ۱۱۰۰ نفری برگزار کردم. کلی آدم در اطرافم بودند و سوالات زیادی مطرح شد، عکسها گرفته شد و بعد همه رفتند، کارمندهایم هم رفتند و من سوار ماشین شدم و تنها بودم.

پس در این وضعیت خلأ سنگینی را حس میکنی و به خود میگویی این همه جمعیت که در کنارت بودند و حالا تو تنها هستی. یا مثلاً پراید داری بعد میروی پورشه و یا بنز میخری و باز هم میبینی که حالت خراب است. آنجا جایی است که طرف دست به خودکشی میزند چون فکر میکند که پس من باید به کجا برسم که حالم خوب بشود؟

سهیل رضایی: اخیراً کلیپی از محسن نامجو منتشر شده است که او اظهار میکند که من دیگه بریده­ام و حالم خراب است. ما نمی­گوییم که پول بد است. پول میتواند به ما در راه دسترسی به جایی که میخواهیم برویم کمک کند. اما پول برای کسی که از آن برای نقاب استفاده میکند خوب نیست.

چون او مدام در حال کسب پول است ولی حال خوبی ندارد. افراد سلبریتی هم همینطور هستند. بعضی از آنها اصلاً ازدواج نمیکنند، چون اگر این کار را انجام دهند آن فرافکنیهایی که صورت گرفته است همه به یکباره فرو میریزند و دیگر کسی به فکر ازدواج با او نخواهد بود. آن فرد سلبریتی آنقدر نیازهای خود را سرکوب کرده و پشت نقاب میماند که منتظر یک رسوایی میمانند تا مردم از او رویگردان شده و او زندگی عادی خود را از سر بگیرد.

سلبریتی فکرمیکند که چقدر در این مدت من برای خودم کم بوده ام و برای دیگران انرژی گذاشتم. من معتقدم لذت انسان قبل از میانسالی در بدست آوردن است و بعد از آن بخشیدن. یعنی همانطور که قدرت بدست آوردن داشتم،  باید قدرت از دست دادن را هم داشته باشم.

مثلاً موها و ریشم سفید میشود و من آنها را رنگ میکنم و به خود میگویم که هیچ اتفاقی نیفتاده است. ولی وقتی واقعیت سفید شدن موهایم را بفهمم طبق آن در زندگی عمل میکنم. گروهی در شهرهای مختلف مشغول آموزش زبان بودند در این حین یک نفر از آنها در سن ۳۴ سالگی سکته قلبی میکند و میمیرد.

دوستان او بر سر مزارش بنحوی عزاداری میکردند که نزدیکان شخص متوفی چنین نمیکرد. در حقیقت آنها از خودشان ترسیده بودند. زیرا بر این باور بودند که آنها تا ۳۶ سالگی تلاش کرده و بعد از آن بدست می آورند.

حالا با مرگ دوستشان فکر میکردند که خب اگر به آن سن نرسیدند چی؟ دو هفته بعد از ماجرا همسر یکی از آن افراد به دفتر ما زنگ زد و گفت که همسرش در حال نابودی خودش با الکل و مواد است. در حقیقت او احساس بازنده بودن پیدا کرده بود.

احمد کلاته: علت مرگ آن شخص چی بود؟

سهیل رضایی: تشخیص پزشک فرسودگی بود. آنها به مدت زیاد و بکوب کار میکردند و سیستم بدنی شخص متوفی کم آورده بود و سکته قلبی صورت گرفت.

زمانی که ما در ماشین هستیم و میخواهیم از روی ماسه عبور کنیم به سختی رد میشویم چون وزن زیاد ما و ماشین مانعی است برای عبور کردن ما، ولی یک موجود کوچک و سبک براحتی میتواند از روی ماسه عبور کند.

پس گاهی اوقات سنگینی مانعی است برای ما. سختیهای زندگی مانند بومرنگ است ما هر چقدر هم آن را پرتاب کنیم باز به سمت ما بازمیگردد. سختیها و احساسات بد هم با دفن کردن آنها از ما دور نمیشوند. ما باید علت اضطراب و دیگر حسهای منفی خود را درک کنیم.

بخشی از میل به کسب ثروت در فردی میتواند ترس او از فقر در دوران کودکی باشد. یعنی آن شخص کلی تلاش کرده است و الان به ثروت رسیده است ولی آرامش لازم را ندارد، چون مرتب در ترس فقر زمان کودکی است و فکر میکند دوباره به آن زمان برمیگردد.

در صورتیکه آن شخص باید یاد بگیرد اگر در چنین وضعیتی قرار گرفت چگونه آن را مدیریت کند؟ آقای فروتن مدیر عامل کارخانه بهروز میگفت: زمانی که من کارخانه تأسیس کردم ژیانی را که با آن دوره گردی میکردم و ترشی و … میفروختم را جلوی در کارخانه قرار دادم تا ببینم من چه بودم و حالا چه هستم. یعنی ایشان با گذشته خود آشتی کردند.

آشتی کردن با گذشته آرامشی عمیق به ما میدهد. یک تراول پنجاه هزار تومانی را در نظر بگیر. اگر آن را مچاله کنیم آیا از ارزش آن کم میشود؟ خیر. من اگر تراول را باز کنم دوباره پول به حالت اولیه برمیگردد و ارزش خود را دارد. زندگی هم گاهی ما را مچاله میکند ولی از ارزش ما کاسته نمیشود.

احمد کلاته: خب الان شاگردان من در وضعیتی شروع بکار کرده اند که وضع بازار خراب و میزان فروش پایین است. آنها اضطراب دارند و فکر میکنند که چگونه ما میتوانیم از این تورم عبور کنیم و ….. دیگر کلمات من برای آنها انرژی بخش نیستند. تو چگونه این موارد را برای آنها حل و فصل میکنی؟

سهیل رضایی: صادقانه باید بگویم که کلمه قدرتمندی وجود ندارد و شرایط بسیار سخت است. باید صبر کنیم اتفاقی بیفتد. یک جوان ۲۵ ساله چه کاری میتواند انجام بدهد؟ یک چیزی را بگویم، قربانی بودن مسأله جذابی است.

احمد کلاته: یعنی مردم دوست دارند قربانی بشوند؟

سهیل رضایی: بله. قربانی بودن یعنی اینکه ما تقصیرها را به گردن کس دیگر و یا شرایط دیگر می اندازیم. من بچه میدان خراسان یعنی جنوب شهر بودم و در موسسه تندخوانی نصرت در میدان ونک کار میکردم. همکاران دید خوبی نسبت به من نداشتند و به نوعی من را تحقیر میکردند.

ولی من رویاهایی داشتم که فکر میکردم آن رویاها متعلق به من هستند و نه آنها. دو نفر از همکاران در محل کار بنحوی دو بسته چیپس میخوردند که هیچکس متوجه نمیشد و در نهایت به خود میبالیدند که ما توانستیم چنین کاری را انجام دهیم.

رویای انها خوردن چیپس بی صدا بود و نام من را که در حال تلاش و دویدن برای انجام کارها بودم را خودشیرین و بدبخت گذارده بودند. یک جوان باید در یک شرکت کوچکی که همه کار به او سپرده میشود مشغول کار بشود تا همه کار یاد بگیرد. شرکتی که یک کار کوچک به او واگذار میکند هیچ آموزش و رشدی برای او ندارد.

احمد کلاته: خب اینگونه افراد در برابر حس قربانی بودن باید چکار کنند؟

سهیل رضایی: خب باید ببینند این حس از کجا نشأت گرفته است. بیشتر ما حس قربانی بودن را از پدرانمان گرفته ایم.

احمد کلاته: من به شاگردانم میگویم که ما زمانی حال خوبی داریم که در حال رشد کردن و کمک به مردم باشیم. وقتی ما در جایی کار میکنیم که از کارمان میزنیم و یا کیفیت خوب در کارمان نیست، فکر میکنیم که داریم زرنگ بازی در می آوریم در حالی که با این کار حال خودمان را بد میکنیم.

سهیل رضایی: اینکه تو کار کنی و دیگری سود ببرد کار بسیار سختی است و نیاز به تعالی دارد. چنین چیزی در مدارس ما آموزش داده نشده است. در مدارس ما مسائل ریاضی و فرمول و …. آموزش داده میشود.

کارهایی که من در شرکت انجام میدادم مثل ابزاری بود که ماهیچه های من را قوی میکرد. من کار میکردم و باعث رشد شرکت و رئیسم میشدم ولی خود من هم از نظر روانی رشد میکردم.

احمد کلاته: پس منظورت اینست که یک جوان ۳۰-۲۰ ساله در جایی کار کند و خویش فرما نباشد؟

سهیل رضایی: بله. یک جوانی که سرمایه و تجربه ندارد مشخص است که خطای زیادی دارد. پس بهتر است جایی کار کند و مهارتهای لازم را فرا بگیرد، حتی اگر درامد هم نداشته باشد. خویش فرمایی کار بسیار سختی است. فقط انگیزه داشتن کافی نیست. توانایی نه شنیدن و دریافت نقد را داشته باشند.

من نظرم نسبت به کارم این بود که باید در کارم تمایز باشد و به سراغ خودشناسی رفتم. من اولین ایرانی بودم که خارج از ایران سمینار برگزار کردم. من همیشه در این فکر بودم که کاری را که قرار است امروز انجام بدهم باید خارق العاده باشد نه کاری را که میخواهم فردا انجام بدهم. جوان امروزی باید بداند که با آماتور بودن راه به جایی نمیبرد.

او باید آموزش ببیند، نه آموزشی که در مدرسه و دانشگاه داده میشود. من به پسرم گفته ام هر وقت احساس کردی نیاز به مدرسه نرفتن نداری اعلام کن. چون مدرسه های ما وقت تلف کردن هستند. من طرفدار بازیهای کامپیوتری برای بچه ها بودم، هستم و خواهم بود.

چون معتقدم از طریق این بازیها بچه ها وارد یک شبکه ارتباطی میشوند. نمونه اش پسر خودم که بخاطر مواجه شدن با چالشهایی که در بازیهای کامپیوتری بوده تعداد زیادی مقاله انگلیسی مطالعه کرده و یک شرکت نرم افزار حاضر بود برای همکاری پسرم با آن شرکت تا حدود ۱۱ میلیون تومان حقوق ماهیانه بدهد.

من قبول دارم شرایط اقتصادی بد است ولی یک جوان یا باید مهاجرت کرده و برود و یا اگر میماند نباید وقتش را تلف کند چون اگر قرار بوده کاری را دیروز شروع کند و امروز به سراغ آن برود ضرر کرده است.

احمد کلاته: شاگردان من حس قربانی بودن دارند. من دوست دارم در این مورد عمیق تر صحبت بکنی.

سهیل رضایی: کتاب قهرمانی زندگی درون میگوید زندگی ۱۲ منزل دارد. اسم یکی از منزلها یتیم است. چون وضع مالی پدرم خوب نبود او شغل دومی را هم در نظر گرفته بود و من همراه او کاسبی میکردم و متوجه میشدم که در زمستان فروشی نداریم. من متوجه شدم بهشت و جهنم زندگی پایدار نیست و اگر قرار است بهشتی داشته باشم باید خودم این بهشت را بسازم.

قربانی بودن میگوید که پدر من هیچ سرمایه ای نداشت تا من به جایی برسم. پسرعمویم را ببین که بخاطر پول پدرش به کجا رسید. قربانی بودن یعنی اینکه همه در زندگی من تأثیرگذار بودند جز خودم. چیزی که کلاسهای انگیزشی میدهند انگیزه است ولی مهارت نیست. این کلاسها به بچه ها انگیزه میدهند ولی نمیگویند که علاوه بر انگیزه مهارت هم نیاز داری و این کار نیاز به ایستادگی دارد. خود من سفر کرده زندگی هستم.

صحبتهای من براساس مطالعه کتاب نیست. زندگی و تجربیات خودم است. آیا خود تو در زندگی اضطراب نداری؟ چرا اضطراب داری ولی تو این حست را به رسمیت شناختی، بنابراین تعادل روحی و روانیت به هم نمیخورد. وقتی کرونا شیوع پیدا کرد به جای اینکه حس قربانی بودن پیدا کنم کلاس آنلاین برگزار کردم و افرادی از خارج از کشور و شهرهایی که امکان شرکت حضوری نداشتند در کلاسهای آنلاین من حضور پیدا کردند.

به این نتیجه رسیده ام در لحظه ای که فکر میکنی همه چیز در حال خراب شدن است همه چیز درست میشود. من حتی در یک روز ۱۲ میلیارد تومان در بورس از دست داده ام. به نظر من کسانی توانایی ثروتمند شدن را دارند که توانایی از دست دادن دارند و میتوانند وارد آتش بشوند. خود زندگی کردن انگیزه است. کسانی که به دنبال انگیزه هستند باید به این فکر کنند که چرا نیاز به انگیزه دارند؟ الان کرونا همه گیر شده است ولی میل به زندگی هم وجود دارد.

من در آلمان شلواری دیدم که پشت آن ابر دوخته شده بود. وقتی علت را از فروشنده پرسیدم ایشان گفتند که این شلوار مخصوص سالمندان است. وقتی آنها به زمین میخورند با پوشیدن این شلوار لگنشان نمیشکند. یعنی آنها برای جلوگیری از یک مشکل راه حل ارائه کردند. من هم سعی میکنم نیازهای روانی جامعه ام را تشخیص داده و برای آن راه حل بدهم.

اتفاقات بزرگی که در دنیا می افتد را ما میتوانیم کوچک آن را در کشورمان پیاده کنیم. مثل اوبر در اروپا که در کشور ما تبدیل به اسنپ شد. وقتی ما در خانواده ای بزرگ شده ایم که دید خوبی نسبت به پول وجود نداشته است طبیعی است که نسبت به آن حس و دید خوبی نداریم و نمیتوانیم تولید پول بکنیم.

یا وقتی فرزند ما در درسی نمره کم میگیرد ما برای آن نمره کم معلم خصوصی میگیریم و هزینه میکنیم. در حالیکه باید درسی را که نمره بالایی گرفته شده تقویت کنیم تا فرزندمان در آن زمینه رشد پیدا کرده و مسیر موفقیت را طی کند.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *