Menu

بعد از ده ماه

چند روز پیش پدرم به خاطر ابتلا به بیماری کرونا فوت کرد و من بعد از گذشت ۱۰ ماه بستگانم رو ­ملاقات کردم. به خاطر شرکت در مراسم کفن و دفن به منزل برادرم رفتم و بعد از اون هم به بهشت زهرا رفتیم.

چند نفر از بستگان در مراسم شرکت کرده بودند و وقتی من با اونها ملاقات کردم حس خوب مستقل بودن و بزرگ شدن رو داشتم.

نمی­دونم شاید تا وقتی که از خانواده جدا نشدیم حس این رو داریم که کودکی بیش نیستیم و هر چقدر هم منزلت اجتماعی داشته باشیم این حس رو داریم که دیگران ما رو به دید یک کودک و یا یک انسان نابالغ می­بینند. شاید این حس من بوده و دیگران چنین حسی رو تجربه نکرده باشند. ولی این حس برام بسیار آزار دهنده بود.

خلاصه بعد از بهشت زهرا به منزل برادرم برگشتیم و چند نفر از بستگان برای عرض تسلیت وارد منزل شدند. بعد از کمی گپ و گفت از جدایی من از خانواده پرسیدند و من هم تیتروار گزارش ده ماه جدایی رو بیان کردم و چیزی که دریافت کردم تحسین بود.

من از اینکه تونسته بودم در شرایط کرونا و تنهایی، خودم رو رشد بدم حال خیلی خوبی پیدا کردم. از اینکه چهره یک زن موفق رو در آینه اونها می­دیدم برام بسیار لذت بخش بود…….

امروز بخاطر اینکه قرار بود با برادرم بر سر مزار پدرم بریم، مجدداً شب گذشته به منزل اونها رفتم و بعد متوجه شدم که همگی در منزل دختر خاله ام دعوت هستیم.

بعد از پذیرایی و گپ و گفت در منزل دخترخاله، حرف از فضای مجازی، رشد، کائنات و غیره شد.

من به مانند مسلسل شروع کردم به انتشار آموزشهایی که دیده بودم و از خودم هم در تعجب بودم. ده ماه آموزش داشتم و حالا داشتم از دانسته ها و تجاربم برای دیگران صحبت می­کردم.

البته دخترخاله و شوهرش هم در زمینه انرژی درمانی در حال آموزش بودند و منی که خیلی خجالتی بودم با شوهر دخترخاله ام وارد بحث و گفتگو شده بودم.

از اینکه اسم اساتید مختلف نویسندگی و توسعه فردی رو بیان میکردم لذت می بردم و از درون به خودم میگفتم وای من چقدر تغییر کردم.

وقتی همسر دختر خاله ام گوشیش رو به من نشون داد که پیام روی گوشی رو ترجمه کنم برام لحظه خیلی خوبی بود چون من پیام رو ترجمه کردم و او متوجه اشکال کارش شد.

من میتونستم این ده ماه رو به بطالت بگذرونم و یا غصه بخورم ولی نهایت سعیم رو کردم تا خودم رو رشد بدم و نتیجه هم فوق العاده بود.

تا قبل از مهمونیها نمیدونستم چقدر تفکر و رفتارم تغییر کرده ولی شب گذشته متوجه تغییراتم شدم. چقدر جملات و کلماتم متفاوت شده بود. حالا من معلمی شده بودم که دستاوردهام رو به دیگران منتقل می­کردم.

چند تا ۱۰ ماه دیگه لازمه که من به آرزوهام برسم و در جایگاه واقعیم قرار بگیرم؟ بدون شک سعی و تلاشم نتیجه خواهد داشت و من مملو از آگاهی خواهم بود و آگاهیم را نیز به دیگران منتقل خواهم کرد.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *