Menu

اصفهان

سی و سه پل

یک روز اعظم پشت کامپیوترش داشت وب گردی می‌کرد که یکهو چشمش به عکس سه و سه پل افتاد و بعد از لحظاتی به دوران کودکی رفت. زمانی که عیدهای نوروز و تابستونها همراه خانواده به اصفهان میرفت.

شاید بپرسید چرا؟ چون مادرش اصفهانی بود و مادربزرگ، پدربزرگ و اقوام مادرش هم در اصفهان بودند.

قدم زدن در کوچه‌های کاهگلی

اون قدم زدنهاش در کوچه های کاهگلی طوقچی رو به یاد آورد. به یاد بازار مسجد جامع با چادرهای رنگیش, ادویه های خوش عطرش و بریونی حج محمود افتاد. میدون امام با تابلوهای قلمزنی و گلدونهای خاتم کاری.

هر وقت به اصفهان می‌رسیدند به دعوت فامیل وارد خونه هاشون می‌شدند و هر کدوم از صاحبخونه‌ها طبق وسعی که داشت با غذاهای خوشمزه ازشون پذیرائی میکرد.

غذاها

قرمزه نخودچی، ماش و قمری، گوشت و لوبیا و ….. و اونهایی که وضعشون بهتر بود براشون بریونی می‌خریدند.

تو بساط پذیرایی عیدشون غیر از آجیل, پولکی و گز هم بود. همیشه سماوری روشن در کنار اطاق بود و پولکی هم همراه چای. تو خونه هر کدومشون کمِ کم یه دار قالی بود.

غروبها همه بساط رو جمع می‌کردند و با هم می‌رفتند سی و سه پل, پل خواجو یا پارک آینه. سیزده بدرها صبح زود از شهر خارج می‌شدند و همراه غذاهای دیگه آش رشته‌ای پخته می‌شد و اون سیزده بدر چقدر بهش مزه می‌داد.

عروسیها

عروسیهاشون که حرف نداشت. بعد از کلی بزن و بکوب, برای شام سرتاسر کوچه میز چیده میشد و بعد هم اومدن مهمونها سر میز شروع میشد. زیباتر و شیرینتر از عروسی, روز پاتختی بود که مرد و زن همگی در حیاط بزرگی می‌نشستند و عروس و داماد هم کمی بالاتر قرار می‌گرفتند و موقع خوندن کادوها چه شادی برپا میشد. خلاصه خیلی بهش خوش میگذشت.

ولی بتدریج این خوشیها و مهمونیها به پایان رسید. چرا؟ چون فامیل مادرش عادت داشتند دخترها رو زود شوهر بدهند و این قضیه شامل اعظم هم میشد.

خواستگاریها

در حین بزرگ شدن اعظم, خواستگاریها شروع شد و اون که علاقمند به ادامه تحصیل بود کم کم داشت اذیت می‌شد و بعد از اون دیگه تا چند سال به اصفهان نرفت.

اصفهان بعد از ده سال

در این مدت اقوام مرتب به گوش مادرش می‌خوندند که دختر باید شوهر کنه وگرنه میگن عیب و ایرادی داره, ولی اون مقاومت می‌کرد و هیچ علاقه‌ای به ازدواج به سبک اونها نداشت و به مرور  اون عشق و علاقه فامیلی از بین رفت و بین مادرش و بستگانش کدورت پیش اومد تا حدی که حتی اعظم برای فوت پدربزرگ و مادربزرگش هم به اصفهان نرفت و بعد از گذشت حدود ده سال دوباره پا به اصفهان گذاشت.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *