خانم احمدی

چند روزی بود دل لیلا گرفته بود و هر چی فکر می‌کرد علتش رو نمی‌فهمید. به خودش گفت شاید دلم برای پدر و مادرم تنگ شده. این بود که فرداش سوار مترو شد و خودش رو به بهشت زهرا رسوند. دو تا گلدون گلی رو که جلوی در ورودی خریده بود بر سر مزارشون گذاشت, سنگ قبرها رو با آب شست و فاتحه‌ای خوند , باهاشون حرف زد و گریه کرد. بعد رفت قطعه شهدا و بعد از اون هم قطعه هنرمندان. با خوندن فاتحه و صلوات بر سر مزارشون, ادای دینی کرد و به خونه برگشت. حالا دیگه حسابی خسته شده بود. بعد از خوردن ناهار و خوندن نماز و استراحت, دوباره اون حال بد اومد سراغش. دلتنگی. به خودش گفت یعنی چی? حالم خوب نشده و دوباره فکر کرد و فکر کرد. بعد گفت یک ماهه لعیا و بچه اش رو ندیدم, اره فکر کنم حال بدم بخاطر اونه. پس بدو بدو گوشی رو برداشت و به خواهرش لعیا پیام داد و فردا رفت خونه خواهر. با هم شامی خوردن و با خواهر زاده اش بازی کرد و کمی صحبت و خواب و فردا هم برگشت به خونه. ولی حالش خوب نشد. اون در حالی که عصبانی بود به دلش گفت ای وای چی میخوای از جونم? چرا دست از سرم برنمیداری? این موقع بود که دلش باهاش لجبازی کرد و حالش رو بدتر کرد.بعد به خودش گفت بهتره سر  به سر این دل نذارم و به حرفش گوش کنم. این بود که چشمهاشو روی هم گذاشت و گفت دل عزیزم, بگو ببینم دردت چیه? چرا ناراحت هستی و غصه داری? حالا دلش یه تصویر جلوی ذهنش آورد. خانم احمدی معلم کلاس اول. وای یکهو لیلا پرید تو بغل خانم احمدی و شروع کرد به گریه کردن. خانم احمدی بغلش کرد و بوسیدش. چقدر دلش برای خانم احمدی تنگ شده بود. کم کم معلمهای دیگه هم اومدن. خانم باقری, خانم شاکر, خانم کیهانیان و …. همه اومده بودن تو خونه‌اش و اون پرید تو بغلشون. تک تکشون رو بوسید و گریه کرد. بعد ازشون پذیرایی کرد. بعد از این همه سال اونا اومده بودن خونه‌اش. ازش چی میخواستن? یا شاید برعکس اون از معلمهاش چیزی میخواست. کم کم روزهایی رو که سر کلاس نشسته بود و به درسهاشون گوش می‌داد به یادش اومد. تشویقها, نگاههای با افتخار, دست زدنها, دوست داشتن ها و مدرسه, از جلوی چشمهاش عبور کردن. کاش زمان به  عقب برمی‌گشت. به خودش گفت معلوم نیست الان اونها زنده هستن یا مرده? بعد لیلا رفت عکسی رو که با بچه‌های دیگه و خانم احمدی در مدرسه گرفته بود آورد. دست خانم احمدی روی شانه‌اش بود و اون دوباره شروع کرد به گریه کردن. بعد از اینکه گریه هاش تموم شد. معلمهاش رفتن و لیلا عکس رو گذاشت روی میز کارش و مدتها بهش خیره شد و دلش آروم آروم شد.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *