به وب سایت
زهرا محقق طوسی
خوش آمدید

بازدید کلی 249 , بازدید امروز 2 بازدید امروز

چند روزی بود دل لیلا گرفته بود و هر چه فکر می‌کرد، علتش را پیدا نمی‌کرد. به خودش گفت: شاید دلم برای پدر و مادرم تنگ شده.

از این رو فردا سوار مترو شد و خودش را به بهشت زهرا رساند. دو تا دسته گل را که جلوی درِ ورودی خریده بود، بر سر مزارشان گذاشت. سنگ قبرها را با آب شست و فاتحه‌ای خواند، کمی با آنها حرف زد و گریه کرد.

سپس به قطعه شهدا رفت و بعد از آن هم قطعه هنرمندان. با خواندن فاتحه و صلوات بر سر مزارشان، ادای دینی کرد و به خانه برگشت. حالا دیگر حسابی خسته شده بود. بعد از خوردن ناهار و خواندن نماز و استراحت، دوباره همان حال بد به سراغش آمد. دلتنگی. به خودش گفت: یعنی چی؟ چرا حالم خوب نشده!؟

و دوباره فکر کرد و فکر کرد.

با خودش گفت: یک ماهه لعیا و بچه‌ش رو ندیدم، آره، فکر کنم حال بدم بخاطر اونه.

سپس فورا گوشی را برداشت و به خواهرش لعیا پیام داد و فردای آن روز به خانه خواهرش رفت.

آنها شام خوردند. سپس لیلا مدتی با خواهرزاده‌اش بازی و کمی هم با لعیا صحبت کرد و شب را همانجا خوابید. فردا هم به خانه بازگشت. ولی همچنان حالش خوب نشد.

او در حالی که عصبانی بود به دلش گفت: ای وای! چی میخوای از جونم؟ چرا دست از سرم برنمیداری؟

درست در همین زمان دلش با او لجبازی کرد و حالش را بدتر کرد.

به خودش گفت: بهتره سر‌به‌سر این دل نذارم و به حرفش گوش کنم.

به این ترتیب چشمهایش را روی هم گذاشت و گفت: دل عزیزم، بگو ببینم دردت چیه؟ چرا ناراحت هستی و غصه داری؟

ناگهان دلش یک تصویر جلوی ذهنش آورد.

خانم احمدی معلم کلاس اول.

-وای…

یکمرتبه لیلا پرید توی بغل خانم احمدی و شروع کرد به گریه کردن. خانم احمدی او را بغل کرد و بوسید. چقدر دلش برای خانم احمدی تنگ شده بود. کم‌کم معلمهای دیگر هم آمدند. خانم باقری، خانم شاکر، خانم کیهانیان و …

همه آمده بودند به منزلش و او یک‌به‌یک آنها را در آغوش گرفت، بوسید و گریه کرد. بعد از آنها پذیرایی کرد. بعد از  گذشت سالهای بسیار، آنها میهمانش شده بودند. از او چه می‌خواستند؟ یا شاید برعکس، او از معلمهای قدیمش چه می‌خواست؟

کم‌کم روزهایی را که سر کلاس نشسته بود و به درسهایشان گوش می‌داد به یاد آورد. تشویقها، نگاههای پر‌افتخار، دست‌زدنها، دوست‌داشتن‌ها  و مدرسه از جلوی چشمانش عبور کردند. کاش زمان به عقب برمی‌گشت.

با خودش گفت: معلوم نیست الان آنها زنده هستند یا مرده؟

سپس رفت عکسی را که با بچه‌های دیگر و خانم احمدی در مدرسه گرفته بود آورد. دست خانم احمدی روی شانه‌اش بود و او دوباره شروع کرد به گریه‌کردن. بعد از اینکه گریه‌هایش تمام شد، معلمهایش رفتند و لیلا عکس را روی میز کارش گذاشت و مدتها به آن خیره شد. آن وقت بود که دلش آرامِ آرام شد.

این مطلب را برای دوستانتان ارسال کنید

شاید برایتان مفید باشد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.