خوابهای مریم (۲)

یک شب که مریم دلتنگ پدرش شده بود, خواب پدرش رو دید. اون توی خواب, عروسک به بغل وارد اطاق پدرش شد و اون رو پشت کامپیوتر در حال کار دید. پدر مریم بهش لبخند زد. دخترک تو بغلش پرید و اون رو بوسید. بهش گفت خیلی دلم برات تنگ شده. سرش رو گذاشت روی سینه پدر و گرمای وجودش رو حس کرد و ضربان قلبش رو شنید. بعد سرش رو بالا کرد و چشمهای خسته پدر رو پشت عینکش نگاه کرد. پدر موهای طلاییش رو نوازش کرد و بوسیدش. مریم گفت کاش پیشم بودی تا باهات درد دل میکردم. از کارایی که میکنم, از بازیهام و از دوستام برات میگفتم. منو میبردی پارک. باهام بازی میکردی و برام کارتون میخریدی و با هم نگاه میکردیم. بعد من سرم رو میزاشتم رو زانوتو میخوابیدم. اونوقت تو منو بغل میکردی و میبردی تو اطاقم و تو تختم، منو میخوابوندی. صبح با صدای نماز خوندنت بیدار میشدم و خدا رو شکر میکردم که تو هستی. بعد تو میومدی تو اطاقم و میدیدی که من بیدارم. با هم صبحونه میخوردیم و منو سوار ماشین میکردی و میبردی محل کارت. وقتی وارد ساختمون میشدیم هر کی ما رو میدید میگفت سلام آقای حسینی, ایشون دخترتون هستن و تو هم میگفتی بله مریم خانم گل, دختر بنده هستن. آوردمشون تا دفترمو ببینن. بعد وارد دفترت میشدیم. اونوقت من تو اطاقت یه کتابخونه با یه عالم کتاب می دیدم، یه مبل بزرگ قهوه ای با یه میز شیشه ای که جلوش بود و دو تا پنجره که از پشت اونها میشد درختهای زیبایی رو دید. تو پنجره ها رو باز میکردی و هوای خوب بهاری میومد تو. یه گلدون پیچک کنار اطاقت بود و هی پیچ خورده و رفته بود اون بالا بالاها. تو اطاقت یه صندلی چرخ دار سیاه و یه میز با کامپیوتر رو می­دیدم. بعد تو مینشستی پشت کامپیوتر و مشغول کار میشدی. منم میرفتم هی کتابهاتو نگاه میکردم. چه کتابهایی. انگار بعضی هاشون به یه خط دیگه و یه زبون دیگه بودن. بعد ازت میپرسیدم چرا روی کتابهات اینجوری نوشته شده و تو میگفتی اینا به زبون انگلیسیه و من کیف میکردم که بابام داره از این کتابا میخونه. یه خورده اطراف اطاق رو نگاه میکردم. بعد میرفتم مینشستم روی مبل و با عروسکی که بهم داده بودی بازی میکردم. یه کم بعد یه نفر در میزد و میومد تو. یه پیرمرد با سینی چای. چای تو یه استکانی بود که صاف نبود. وسطش یه جوری بود, انگار وسط استکان لاغر شده بود و بالا و پایینش چاق. زیرش نعلبکی بود. عکس یه خانم با موهای بلند و چشمهای درشت و زیبا روش بود با یه قندون شیشه ای کنارش. بعد یه بستنی رو تو سینی می­دیدم. نگاش میکردم بستنی سالار توت فرنگی. پیرمرد بهم می­گفت بستنی رو بردارم. بعد میومد سینی رو میزاشت رو میزت و تو ازش تشکر میکردی. اونوقت پیرمرد میرفت بیرون. من با تعجب اول بستنی رو و بعد تو رو نگاه میکردم و تو می خندیدی و من میفهمیدم که کار تو بوده و با اشتها مشغول خوردن بستنی میشدم………… مریم در خواب داشت با پدرش صحبت می­کرد که مادرش صداش کرد و از خواب پرید و دید که آفتاب تا وسط اطاقش اومده.”

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *