لیهوا

 

زن وارد باغ شد. در گوشه ای از باغ, قطرات آبشار در حال فرو افتادن بودند. رودخانه با آب سردی که داشت در جریان بود و بوی خوشی فضای باغ را پر کرده بود. ناگهان او چشمش به دوست قدیمیش, ان دختر چینی که نامش لیهوا بود افتاد. لیهوا حالا برای خودش خانمی شده بود. زن, خود را در آغوش او افکند و شروع کرد به بلند بلند گریستن. از ناکامیهایش می گریست, از ظلمی که در حقش شده بود, از عمری که به هدر رفته بود. لیهوا که از دیدن زن هیجان زده شده بود, موهای بلند زن را نوازش کرد و او را دلداری داد. او گفت این دنیا درد و رنج زیادی به همراه دارد. من به تو حق میدهم بخاطر گریستنت. اما از تو میخواهم که بقیه عمر خود را صرف علاقمندی ها و تواناییهایت کنی, بلکه جبرانی بر لحظات از دست رفته ات باشد.

سپس لیهوا زن را بدست چند خدمتکار زن سپرد تا او را استحمام کنند. خدمتکاران, زن را که اسمش مری بود در وان شیر و عسل قرار دادند. کم کم بدن کوفته مری رخوت پیدا کرد و آرامشی وصف ناشدنی بدن او را فرا گرفت. خدمتکاران از شیر و عسل بر روی گیسوانش ریختند و آنها را شانه زدند و بعد از بیرون آمدن از وان, آنها را به دست آفتاب سپردند. مری گرمای دلچسب خورشید را بر روی گیسوان و اجزای بدنش حس کرد. کم کم  بچه آهویی زیبا به کنارش آمد و صورتش را به پاهای مری مالید. مری او را نوازش کرد و بوسید. سپس طاووسی زیبا با پرهایی رنگارنگ نمایان شد و خود را به مری رساند. ۴ خدمتکار زن چینی با سبدهای حصیری زیبا با میوه هایی آبدار و رنگارنگ و تعظیم کنان به سمت مری رفتند. مری سیب سرخی از سبد برداشت و مشغول خوردن شد. چه سیب آبدار و معطری و چه رنگ زیبایی. کم کم سرخی سیب به گونه های مری نفوذ کرد و چهره رنگ پریده او را زیبا ساخت. اکنون او لباسی حریر به رنگ سفید بر تن داشت و تلی از گلهای صورتی رنگ بر روی گیسوانش نمایان بود. دیگر از آن خستگی و حزن و اندوه در او اثری نبود. لیهوا گفت مری دوست عزیزم آیا دوست داری تو را به دیدن دیوار چین ببرم? و مری خنده کنان گفت بله. لیهوا, مری و چند خدمتکار سوار بر قایقی شدند که در دو سر آن نمادی از سر اژدها بود. یک نوازنده چنگ هم آنها را همراهی میکرد. قایق بر  روی رودخانه ای آرام از میان درختان سر به فلک کشیده عبور کرد. نسیمی خنک بر صورت مری نواخته شد. گلهای الوان در مسیرش خودنمایی میکردند و پرندگان خوش صدا برایش میخواندند. بوی عطری به مشامش رسید. بوی گل یاس. نوازنده برایش چنگ می نواخت و مسیر را برایش زیباتر میساخت. لیهوا به مری گفت , سعی همه ما اینست که غم و اندوه تو را از بین برده و تو را برای ادامه  زندگی آماده کنیم. مری سرش را بر روی زانوهای لیهوا گذاشت و لبخندی بر چهره اش نشست.

بعد از چند ساعت, مری و لیهوا از رودخانه عبور کرده و به خشکی رسیدند. آنان سوار بر کالسکه ای شده که دو اسب سفید آن را حمل میکردند. اسبها چهار نعل میتاختند و از دشتهای سرسبز عبور کردند. آسمانی آبی با ابرهایی که گاهی شبیه پر و گاهی شبیه پنبه بودند بالای سرشان گسترده شده بود. بادی ملایم در گوششان نغمه میخواند و حسی شاد در مری بوجود میاورد تا اینکه به پای دیوار چین رسیدند. به محض رسیدن, چند خدمتکار زن انها را به تخت روان قرمز رنگی که حاشیه هایش  به رنگ طلایی بود هدایت کرده و آنان را سوار نمودند. ۴ مرد تنومند تخت روان را بلند کرده و بر روی دیوار چین شروع به حرکت کردند. مری در حین حرکت, کوهها, دشتها و مناظر اطراف دیوار را میدید و لذت میبرد و از عظمت دیواری که ساخته شده بود شگفت زده شده بود. اما در این حین, صدای ناله ای به گوش مری رسید. ناله کارگرانی که برای ساخت این دیوار عظیم, سختی کشیده و جان باختند. در پس این زیبایی و عظمت, هزاران انسان درد کشیده  وجود داشتند که به فراموشی سپرده شده بودند.

بعد از برگشت از دیوار چین, مری و لیهوا به دیدن والدین لیهوا رفتند. آنها خانه ای زیبا در  قصر پادشاه داشتند. در حقیقت والدین لیهوا خدمتکار بودند. با آنها دختری ۱۲ ساله بنام  لیجوان زندگی میکرد که خواهر لیهوا بود. اونها به گرمی از مری استقبال کرده و برایشان میوه و غذا آوردند. مری و لیهوا با چاپ استیک مشغول غذا خوردن شدند و بعد از اون هم به اطاق کناری برای استراحت رفتند. خانه اونها چوبی و درها بصورت کشویی بود و موقع باز و بسته شدن درها, حس خوبی به مری دست میداد. بعد از استراحت, لیهوا به مری پیشنهاد داد که فردا به دیدن پادشاه بروند و او هم موافقت کرد. فردا بعد از اینکه از خواب بیدار شده و صبحانه لذیذی خوردند راهی دربار شدند. در مسیر, گلها و شکوفه های زیبایی خودنمایی میکردند و خورشید در بالای سرشان ملایم میتابید تا انها را آزرده خاطر نسازد. در اطراف قصر جویهای زیبایی در جریان بودند. آب با حرکت ملایمش, نسیم با حرکت در لابلای درختان و پرندگان با نغمه خوانی, گویا در حال اجرای سمفونی بودند. در جای جای درهای ورودی قصر, نگهبانها با لباس نظامی و کلاهخود در حال گشتزنی بودند. نمادهای طلایی برجسته اژدها بر روی دیوارهای قرمز رنگ قصر به چشم میخوردند و به قصر جلال و هیبت بیشتری می دادند. به هنگام.ورود و طبق قرار قبلی, نگهبانها به آنها اجازه ورود دادند. پادشاه با ملاطفت و نرمی مری را پذیرفت. او گفت خیلی خوشحال هست که مری زمانی رو برای دیدن اختصاص داده و البته قصر رو هم برای اقامت در نطر گرفته است. در ضمن پادشاه زبان مری را نمیدانست و لیهوا بعنوان مترجم صحبت میکرد. لیهوا گفت چند سال پیش مری همراه پدرش به چین آمده و مدتی مری و او همبازی بودند و از این طریق لیهوا زبان مری رو یاد گرفته است. پادشاه هم گفت خیلی خوشحال میشود در مدتی که مری در قصر هست زبان خود را به اهالی قصر بخصوص بچه ها یاد بدهد و مری هم تقاضای پادشاه رو پذیرفت.

بعد از بازگشت از قصر, مری احساس بیماری کرد و برای خوابیدن به بستر رفت. کم کم حال او بدتر و بدتر شد و دمای بدنش بالاتر و بالاتر رفت. به درخواست لیهوا پزشکی بر بالین مری حاضر شد. نبض و دمای بدنش را اندازه گرفت. قلب,چشمها, انگشتان دست و …. را معاینه کرد. سرآخر گفت: علت بیماری دوست شما مشکلی روحی است. گویا دلتنگی دارند. والدینشان کجا هستند? لیهوا گفت چند سال پیش مری پدرش را از دست داده و مادرش هم ازدواج کرده و میانه خوبی هم با خواهرها و برادرانش ندارد. بخاطر همین قصد عزیمت به اینجا را کرده و به سراغ من آمده است. پزشک گفت: من چند نوع گیاه را برای خوراندن به ایشان میدهم ولی باید در کنار آن, شما هم از نظر عاطفی ایشان را حمایت کنید تا دردهای روحیشان التیام پیدا کنند. به نظر من در فشار روحی بسر میبرند. در روزهای بعد, لیهوا مشغول خوراندن جوشانده به مری شد و بعد از آن, او را به باغ میبرد و با هم مشغول گفتگو میشدند. بعد از اینکه کم کم حال مری بهتر شد, لیهوا گفت طبق فرمان پادشاه, باید آموزش به بچه ها را شروع کنی که برای حال روحیت هم بسیار مفید است. روز بعد در آلاچیقی قرمز رنگ با ستونهای پوشیده شده از پیچک, دخترها و پسرهایی خواب آلود و کسل بر روی تشکچه هایی نقره ای رنگ نشسته و منتظر معلمشان مری بودند. در این حین مری از خانه خارج شد, از کنار جوی آب عبور کرد, با گلها صحبت کرد و بعد وارد کلاس شد. بعد از برخاستن بچه ها, مری گفت بچه ها از امروز من معلم شما هستم و میخواهم زبانی را به شما آموزش بدهم که تمام وجودتان سرشار از شادی بشود. شروع کلاس او با کلمات آهنگین بود. بنحوی که پرنده ها هم در اطراف آلاچیق مشغول چرخیدن و همنوایی با مری و بچه ها شدند. باد هم به کمک آنها آمد و با عبور از میان برگها و شاخه ها موسیقی متناسب با کلمات مینواخت. این همنوایی, بچه ها را به وجد اورده, بنحوی که آن کسالت و رخوت از آنها دور  شده بود. چندین ماه بدین منوال گذشت تا بچه ها زبان مری را آموختند. یک روز مری به لیهوا گفت من از یک جا ماندن خسته میشوم و قصد دارم دنیا را ببینم. آیا تو مرا همراهی میکنی؟ لیهوا گفت من هم دوست دارم دنیا را ببینم ولی باید از پدر و مادرم اجازه بگیرم. چند روز بعد آن دو از سکنه قصر خداحافظی کرده, سوار بر کالسکه نقره ای که پادشاه به پاس خدمات مری به او هدیه داده بود شدند. در این سفر دو خدمتکار زن آنها را همراهی میکردند. مقصد آنها هندوستان بود. کالسکه پرواز کرد و پرواز کرد تا بالای ابرها رسید. زیر پاهایشان کوه, دشت, رودخانه و جنگل بود و جلوی رویشان آسمان آبی. در آن لحظه مری با خود اندیشید آیا لذتی بیشتر از این هم.در دنیا وجود دارد? ساعاتی بعد زیر پاهایشان خانه ها و خیابانها نمایان شدند. اسبها کم کم به سمت پایین رفتند. حالا مردم در حال رفت و آمد و خرید, دیده میشدند. زنها با پوستی تیره, موهای بلند مشکی, لباسی رنگین, النگو در دست و حلقه ای در بینی خودنمایی میکردند. بتدریج اسبها پایین آمده و در کنار نهری فرود آمدند. آنها بعد از پیاده شدن از کالسکه به سمت نهر رفته, دست و صورت خود را شسته و جرعه ای آب نوشیدند. سپس با هم کمی آب بازی کردند بنحوی که لباسهایشان خیس خیس شد ولی آنها بسیار شاد و خوشحال بودند. در کنار درخت مشغول استراحت شدند تا خورشید لباسهایشان را بخشکاند. بعد بلند شدند و به سمت مردم رفتند و از آنها نام شهر رو پرسیدند. مردم گفتند که اسم آن شهر آگراست. مری چشمکی به لیهوا زد و بعد هر دو به سمت تاج محل رفتند. آنها بعد از بازرسی وارد محوطه سرسبزی شدند. بناهای زیبای سرخ رنگی در جلوی چشمانشان خودنمایی کرد و کم کم تاج محل پدیدار شد. فضای بسیار باز با درختان زیبا, حوضی کشیده و بسیار طولانی که به تاج محل ختم میشد. تاج محل بنایی بود که شاه جهان بخاطر  عشقی که به همسر ایرانیش ممتاز محل داشت بعد از مرگ او دستور ساخت آن را داد. آن دو قدم زنان در باغ راه رفتند و صدای پرندگان آنها را به وجد میاورد. کم کم از پله ها بالا رفتند و از فضا لذت بردند. بعد بر ای ورود به قسمت اصلی پاپوشهای نایلونی به پا کردند و وارد آرامگاه شدند. مردم زیادی با لباسها و زبانهای مختلف برای بازدید آمده بودند و این منظره حس خیلی خوبی به هر دوی آنها میداد. آنها بعد از خروج از آرامگاه به بناهای دیگر هم سر زدند و عکس یادگاری گرفتند. برای آنها دیدن یک شهر یا کشوری دیگر خیلی لذت بخش و آموزنده بود. وقتی در کنار آرامگاه بودند, فضای بسیار وسیعی پایین تر از آنها قرار داشت و تمام منطقه زیر پایشان بود. بعد کم کم هر دو از  تاج محل خارج شده, هر کدام نارگیلی خریدند و مشغول خوردن شیره آن شدند. کم کم در شهر مشغول قدم زدن و خرید شدند. لباسهای رنگارنگ هندی در جلوی چشمان آنها خودنمایی میکردند. آنها وارد مغازه ای شدند و مری یک پیراهن بلند با چاکهایی که در کنار داشت همراه با شلواری گشاد خریداری کرده و آنها را به تن کرد. موهای بلند و زیبای او جلوه لباسش  را دو چندان کرد و بعد هر دو از مغازه خارج شدند. کم کم توجه مردم به سمت آنها بیشتر شد. یک دختر چینی با کیمونو زیبا, چشمانی کشیده و بادامی, موهای پرکلاغی همراه با یک دختر بور, با چشمانی آبی اما در لباسی هندی. ادامه دارد

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *