من در کشتی دزدان دریایی

چشم هام رو باز کردم. یک دختر جوون بالای سرم بود و منو صدا میزد. زهرا زهرا. بهش نگاه کردم چقدر صورتش برام آشنا بود. همینطور که خوابیده بودم بدنم آروم آروم در حال حرکت بود. بوی نم میومد. گیج و ویج اطراف رو نگاه کردم. آفتاب از پشت یه پنجره کوچک به داخل تابیده بود. دوباره دختر رو نگاه کردم. اون دست منو گرفت. گفت میدونی من کی هستم. گفتم چهره ات برام آشناست. گفت من الیزابتم. گفتم الیزابت? الیزابت کیه? گفت بلند شو تا خودت بفهمی و دستم رو گرفت و من رو بلند کرد. اطراف رو نگاه کردم. انگار داخل کشتی بودم. بعد الیزابت در رو باز کرد و ما از اطاق خارج شدیم. تعداد زیادی مرد که لباس دزدهای دریایی رو پوشیده بودند در عرشه کشتی در حال حرکت بودند. ناگهان یه مرد جلوم ظاهر شد. وای خدای من چقدر برام آشنا بود. اون سلام کرد و کلاهش رو از سرش برداشت. گفت من جک اسپارو هستم. به کشتی من خوش آمدید. من با تعجب اطراف رو نگاه کردم. وای من در کشتی دزدان دریایی بودم. وحشت تمام وجودم رو فرا گرفت. اما الیزابت گفت زهرا نترس. ما میدونیم تو خیلی به سفر علاقه داری بخاطر همین تو رو به کشتیمون دعوت کردیم تا دریای کارائیب و جزایر اطرافش رو هم ببینی. بعد یه مرد جوون به ما نزدیک شد و خودش رو معرفی کرد و به من خوشامد گفت. فکر میکنید کی بود? ویل ترنر همسر الیزابت. بعد الیزابت منو به داخل کابین برد و یک پیراهن زیبا مثل خودش بهم داد تا بپوشم و یک کلاه زیبا که گلهای کوچکی روی اون بود بهم هدیه داد. من لباس رو پوشیدم و کلاه رو بر سرم گذاشتم و در آینه خودم رو نگاه کردم. چقدر جوون شده بودم درست هم سن و سال الیزابت. بعد, از کابین به روی عرشه رفتیم و باد ملایم و خنکی صورت و موهام رو نوازش داد. خورشید تقریبا داشت به وسط آسمون می رسید و از دور درختان زیبا و سر به فلک کشیده در انتظار ورود ما بودند. من در دریای کاراییب بودم. در کشتی جک اسپارو و در کنار الیزابت.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *