روزانه‌نویسی

زهرا حدود ساعت ۵ صبح با صدای زنگ گوشی بیدار شد. کمی تقلا کرد و خواب آلود بود چون دیشب خوب نخوابیده و چند بار از خواب بیدار شده بود. اون کم کم بلند شد و رفت سراغ وضو گرفتن و خوندن نماز صبح. بعد از نماز, مشغول نوشتن صفحات صبحگاهی شد. اول ذهنش کار نمیکرد ولی کم کم جملات شکرگزاری نوشت. بعد جملات هدفگذاری. همینطور کلمات و جملات رو روی کاغذ پیاده میکرد. انگار دیگه کنترل خودکار دست اون نبود. خودکار و ذهنش با هم دست به یکی کرده بودند و تند و تند کلمات از نوک خودکار میزد بیرون. بعد زهرا رفت که بخوابه. از وقتی که ساعت به عقب کشیده شده بود خواب او هم بهم خورده بود مثل خیلی های دیگه. چون هوا روشن میشد و دیگه اون نمی تونست بخوابه. با کمی تقلا خلاصه خوابش برد ولی وقتی چشمش رو باز کرد دید که دیرش شده و مانتو و روسری رو پوشید, چادرش رو سرش کرد و راهی دانشگاه شد. چون فاصله خونه تا محل کار خیلی کم بود اون زود به محل کار رسید و ورودش رو با ده دقیقه تاخیر ثبت کرد. خوب خیالی نبود. اونقدر مرخصی طلب داشت که میخواست از این طریق از مرخصیهاش استفاده کنه. بعد کم کم در محوطه باز دانشگاه شروع کرد به راه رفتن. دو طرف مسیری که میرفت پر از درخت و گل بود. چند کارمند و دانشجو مشغول راه رفتن بودند. یادش اومد که قبل از کرونا در این ساعت چقدر محوطه دانشگاه شلوغ بود. چقدر خیابانهای منتهی به دانشگاه پر از ماشین بودند و ترافیک و بوق و ….. اما حالا سوت و کور شده بود. کم کم زهرا از پله های دانشکده بالا رفت, کلید آسانسور رو زد و به طبقه سوم رفت. در اطاق رو باز کرد. یک عالم گزارش کارآموزی روی میز بود و آفتاب از پشت پرده به داخل تابیده بود.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *